ممنون نظرتون را دادين موضوع اينجاست كه من طاقت دوري اش را ندارم و اون هم مي گه كه اين دوري اش بخاطر اينه كه بيمار است و ممكنه زياد زنده نباشه اينقدر ديگران حرفهاي ضد و نقيض گفتند و منو ملامت كردن كه باعث شد با وجود اينكه كاملا بهش اعتماد داشتم اعتمادم را از دست دادم و الان به اصل موضوع هم شك كردم با اينكه مي دونم اگه يه بار زنگ مي زد و جواب نمي دادم اينقدر تماس مي گرفت تا بالاخره جواب بدم ولي الان بعد از اينكه به توصيه يكي از آشناها يه مدتي باهاش قطع رابطه كردم و تندي كردم باهاش درست اون زماني كه نياز به همفكري و هم دلي داشت الان حس مي كنم همه چيز حتي شايد بگم توي ذهن خودم خراب شده حالا با اين عدم اعتماد به نفس خودم چكنم وقتي هم كه حرفي به ميان مي آد كه هميشه مي گه زندگيمون آينده مون و مي تونم بگم الان تازه كارش را عوض كرده حدود دو هفته نمي شه و خلاصه مشكلات زيادي هست و ديگه اخر سر يكي از دوستان مي گه كه سركارم گذاشته ولي خوب بهش نمي خورد اينكاره باشه شايد من زيادي ساده هستم دوست نداشتم از مشكلاتم با ديگران حرف بزنم ولي متاسفانه كار به جايي رسيده كه دارم اينكار را مي كنم و بايد بگم بدتر شدم چون هر كسي بسته به شرايط خودش پيشنهاداتي داد دلم مي خواد با يه روانشناس يا يه مشاور صحبت كنم تا شايد حالم بهتر بشه و كمكم كنه كه توي تصميم گيري هام اشتباه نكنم تازه الان هم زياد هم رو نمي بينيم ولي باز سعي مي كنم كه توصيه هاي خوب را انجام بدم ممنون