[align=justify]سلام
تاپیک شما من رو یاد مادرم انداخت. ایشون هم اوائل ازدواجشون خونه پدربزرگ و مادر بزرگم زندگی می کردن. با این تفاوت که اونجا دو تا پسر ازدواج کرده دیگه هم با خانم هاشون زندگی می کردن.
و البته با این تفاوت که مادر من خیلی رام و مطیعشون بوده و اساسا به خودش اجازه بحث کردن با کسی رو نمی داده و مثل یه دختر مطیع جلو دست مادربزرگم کار می کرده. فقط همه چی رو میریخته تو خودش.
بعلاوه مادر من مثل شما یه اتاق نداشته که بتونه توش تنها باشه. تعریف می کنه که وقتی می خواستم گریه کنم، هیچ جایی رو برای گریه کردن پیدا نمی کردم، میرفتم تو دستشویی، اونجا هم اغلب یکی می خواست بره دستشویی من مجبور بودم زود بیام بیرون.
و مطمئنم شبا هم پیش پدرم چیزی نمی گفته.
اینا رو گفتم که بگم:
مادرم همیشه اینا رو که تعریف می کنه، بعد می ره سراغ خاطرات وقتی که مستقل شده بودن.
وااای پاییز جون نمی دونی با چه شوقی تعریف می کنه که زندگی مستقل تو اون خونه کوچولو چه بهشتی براش بوده...
خلاصه اینکه اگه اون روزهای سختی نبود، مادرم خاطرات به اون شیرینی رو بدست نمیاورد که الان که سالها ازشون می گذره، اینجور از تعریف کردنشون چشماش برق بزنن.
عزیزم، بعد از روزای سخت، بالاخره روزهاش شیرین هم می رسن. روزایی که اگه پشتشون این سختی ها نباشن، هیچوقت شیرینیشون رو به اون شدت نمی چشی و برات موندگار نمی شن.
تو چیزایی رو بدست میاری که یه خانمی که از اول مستقل بوده و زندگی آرومی داشته، هیچوقت هیچوقت بهشون نمی رسه.
[/align]








[/align]

علاقه مندی ها (Bookmarks)