ممنونم دوست عزیز. هفت سال پیش با دختری غیر قابل درک که البته یکی از اعضای سایته دوست شدم. (حتی این پروفایل بینمون مشترک بود). دوستی که در وجودش چیزهای مبهم اما زیبایی میدیدم. یه دختر فوق العاده شیطون که انگار جز شیطنت هیچ چیز واسش مهم نیست. نه درس، نه عرف، نه ترس. شجاعت غیر قابل وصفی داشت از این رو بسیار خطر میکرد. اخلاقش جذبم میکرد اما شخصیتش میراند. هر بار می دیدمش با یه شخصیتی مجهول تر مواجه می شدم تا اینکه بعد مدتی دوستی ما شکل گرفت. برام شگفت انگیز بود که پشت این چهره شیطون، چنین شخصیت فهمیده ای پنهان باشه. تو اون روزهایی که کسیو لایق دوستی نمی دیدم اونو بهترین دوست خودم میدونستم. همیشه فکر میکردم اون آرامش نداره که انقدر پر جنب و جوشه. می خواستم کمکش کنم آروم باشه. اون که آروم نشد، اما من از اون شیطنت رو خیلی خوب یاد گرفتم. دنیای پر خطر اما شیرینی باهاش داشتم. اما این دنیا بعد از مدتی حسابی دردسر ساز شد. از هم جدا شدیم. یکسال بعد هر دو متین و با وقار مثل دخترهایی که تازه بالغ شدن همدیگر رو پیدا کردیم. وقتی مشخص شد که به هر دوی ما چه گذشته، عهد بستیم راهی رو که مثل هم و با هم پیدا کردیم، با هم ادامه بدیم. هر روز سخن های تازه، هر روز بحث ها و کشف های جدید. اون کاملا منقلب شده بود. اصلا نمی شناختمش. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا کمال خودمون رو شکل بدیم. اما بعد از مدتی به اختلاف نظر هایی رسیدیم. مهم نبود حق با کیه. مسیر مشخص بود، اما یک مسیر نبودن اتحاد مارو سست کرد. بعد از مدتی اون دختر متین رو مثل قبل نا آرام یافتم. کسی که زود عصبی میشد، صبر از دست می داد، هر روز یه حرف و فردا تکذیب اون حرف. کار های دور از انتظاری ازش سر میزد. هرچی بهش میگفتم بیا تا آرامش و حضورتو از نو بسازیم، میگفت تو نمی دونی من چه حالی ام، خسته شدم از این یکنواختی. بهش گفتم اگر خسته شدی، جهش کن به پله ای بالاتر وگرنه سقوط میکنی به جایگاه اولت، ولی گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. البته اون هیچوقت حرف گوش کن نبود. دیگه نه مسیر مشترکی داشتیم نه هدف مشترک. گفتم شاید با ترس دوری بتونم متقاعدش کنم. بهش پیشنهاد جدایی دادم و اون ناباورانه گفت: اگر فکر میکنی انحرافات اخلاقی من تو رو می بره جهنم برو. من همینم که هستم و ناباورانه تر پیشنهاد جدایی رو پذیرفت. برای اینکه بترسونمش مدتی گوشیمو خاموش کردم. اما ایمیل و آدرس و تلفن خونه رو داشت. حتی محل کارم. ولی هیچ تلاشی نکرد.
خلاصه بعد از مدتی انتظار سعی کردم فراموشش کنم. اما هر چند وقت یکبار میاد به خوابم و سرزنشم میکنه که چرا تنهاش گذاشتم. شاید از عذاب وجدانه. اما آیا اونم عذاب وجدان داره؟ هر چند وقت یکبار با حال پریشان و وحشت زده ای خوابشو می بینم که کمک می خواد و من می خوام کمکش کنم، اما انگار منو نمی بینه. وقتی از خواب بیدار میشم بدجوری نگرانش میشم و وقتی دنبال خبری ازش میرم، می بینم مثل دوران تحصیل شیطون و خوش و خرمه و باز به خوابم شک می کنم. چرا باید خواب های مشابهی رو ببینم اونم در پریشانی، در حالی که می دونم حالش خوبه. گاه با خودم میگم نکنه این خنده ها واقعا خنده نیست یا اینکه من دیوانه شدم.
اگه اون شاده، با خواب هاش چیکار کنم و اگر ناراحته، چه کمکی از دستم بر میاد؟ کاش خودش این تاپیک رو ببینه، بلکه با وضعیتی که واسم درست کرده، یه راهی پیش روم بذاره تا از این خواب ها خلاص شم.
موفق باشید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)