سلام اقليماي عزيز
خوبي خانم؟من درجريان تاپيكهات هستم اوائل مشكلت سر خانواده شوهرت بود واينكه هميشه پنج شنبه وجمعه ها بايد با اونا باشيد تو خيلي پيشرفت خوبي داشتي الان تو اين پستت ميبينم كه چقدر راحت با خانواده همسرت كنار اومدي و چقدر خوب با اونا همدل شدي بابت اين پيشرفتت واقعا بهت تبريك ميگم بازم ادامه بده
اما درمورد شوهرت توكه واسش جونت در ميره پس چرا الكي اعصاب خودتو واون خورد ميكني هروقت عصباني شدي خواستي اينجوري فوران كني ياد كاراي خوبش بيفت وبخودت بگو دلت مياد ناراحتش كني؟ دوسه بار تمرين كن نتيجه مثبت ميده .
ميدوني چيه اقليما جون هركسي دوست داشتنش يه سبكيه نبايد فكركني چون اونجوري كه تو نميخواي رفتار نميكنند پس دوستت ندارند
من ميگم خودتو واسه شوهرت لوس كن همون كارايي كه آني جون گفتند بكن خودت ازش بخواه اينجوري محبت كنه ازش زوركي بوس بگير مثلا وقتي از كار مياد خونه ميخواي خبرايي بهش بدي بگو خرج داره واسه هر خبر يه بوس،يا موقعيكه اون ازت ميخواد واسش چايي بياري بگو خرج داره خرجش يه بغله ازاين جور كارها بكن ..
فقط بگما ممكنه اوائلش شوهرت يكم عصبي بشه وبگه اصلا نميخوام خودم ميرم چايي ميارم غرور داره ديگه اما كم كم ياد ميگيره :D
يه نظر شخصيه ديگه هم بدم شايد بدردت بخوره ، مواقعي كه شوهرت با مادرش دارند ارتباط عاطفي ايجاد ميكنند واونجاس كه تو حس حسادتت (ببخشيدا كلمه ديگه پيدا نكردم) بر انگيخته ميشه تو هم شيطوني بكن مثلا برو سمت پدر شوهرت وبا اون گرم بگير يا خودتو قاطي روابط عاطفي شوهر ومادر شوهرت كن يجوري با شيطنت حسادت شوهرتو برانگيخته كن ولي مواظب باشيا زيادي برانگيخته نكني :P
اينها فقط نظر شخصيه من بودند









علاقه مندی ها (Bookmarks)