سلام به همه دوستان خوب
مدتی بود خوب اوضاع دستم بود و احساسات خوبس داشتم
همسر گرامی هم خیلی بهتر شده بود
خواهش می کنم بهم کمک کنید
همه این ها تا زمانی بود که پنج شنبه دوباره رفتیم خونه مادر و پدر همسرم
من کلیدمو خونه جا گذاشته بودم و مجبور شدم بعد از کلاسم پنج شنبه ظهر برم خونه مادر و پدر همسرم
همه چیز خوب بود همسرم بعد از ظهر اومد و من برای اولین بار با اونا ناهار تنها بودم
همسرم اینگار همه چیز یادش رفته بودم تمام محبت و توجه شو قلمبه کرده بود به مادرش و اصلا من به کل یادش رفته بود
عصری رفتیم خرید که به اصرار من مادر همسرم هم باهامون اومد
اونجا هم همش چسبیده بود به مادرش اینگار که تازه نامزد کردند!!!
بیچاره مادرش هی می خواست با من حرف بزنه که من ناراحت نشم
خیلی احساس بدی داشتم
ولی خودمو کنترل کردم که هیچ کس از این حالم باخبر نشه
هرچند شوهرم فهمید به قول خودش میگه من حتی از نفس کشیدنت می فهمم حالتو
آخرشب اومدیم خونه که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و دوباره دعوامون شد و منم بهش گفتم تو فقط به درد پدر و مادرت می خوری و به درد هیچ چیز دیگه ای نمی خوری
بهش گفتم به تو فقط یاد دادن که چه جوری با پدر و مادرت رفتار کنی و هیچ چیز دیگه ای به تو یاد ندادند گفتم برای عیدم بلیط دو نفره برای خودتو مامانت بگیر دو تایی برید سفر
الانم قهریم
من واقعا اینجور وقتا نمی تونم دیگه خودمو قانع کنم و اوضاع رو کنترل کنم
بهم بگید چی کار کنم
این دو هفته که باهم خوب بودیم طوری بود که همسرم که هیچ وقت ابراز احساسات کلامی بهم نمی کرد بهم گفت عزیزم !!
ولی باز من همه چیزو بهم زدم
من واقعا نمی تونم اینجور وقتا هیچ چیزو تحمل کنم

آیا واقعا همه مردا اینطوریند[b]