چقدر صبور باشم خوبه ؟
من سوالای دیگه هم از شما دارما .
مشکلات من اینقدر توی ارتباطاتم زیاده که حتی اینجا هم با مشکل مواجه شدم .
نتونستم شما رو مجاب کنم که به من و حرفام اهمیت بدید درسته ؟![]()
تشکرشده 11 در 5 پست
چقدر صبور باشم خوبه ؟
من سوالای دیگه هم از شما دارما .
مشکلات من اینقدر توی ارتباطاتم زیاده که حتی اینجا هم با مشکل مواجه شدم .
نتونستم شما رو مجاب کنم که به من و حرفام اهمیت بدید درسته ؟![]()
تشکرشده 211 در 131 پست
دوست عزيز بايد يه ذره صبر كني
به نظرم دوستان خيلي خوب راهنماييت كردن مخصوصا صحبت هاي آقاي مدير خيلي روشن بود
حالا خودت بايد دست به كار بشي
بدون اين كه فكر كني ديگران چي كار كردن كه تو اين رفتار رو پيدا كردي
از يه جايي بايد شروع كني تمرين كن دفعات اول سخته ولي بعد برات عادت مي شه و راحت تر مي توني انجامش بدي
اگه فكر مي كني بيان احساست با خونواده ات مي تونه بهت كمك كنه حتما اين كار رو انجام بده
ببين يه جاهايي از زندگي آدم هست هيچ كي بجز خود آدم نمي تونه كمك كنه
الان هم كسي بجز خودت واقعا نمي تونه برات كاري انجام بده ما مي تونيم چيزهايي كه به ذهنمون مي رسه بهت بگيم و راهنماييت كنيم ولي عامل اصلي خودتي كه بايد از يه جايي شروع كني
اعتماد به نفست رو بالا ببر
بدون هر كس براي خودش محترمه و بايد براي خودش ارزش قائل بشه خودت رو باور كن
تمرين هايي هم در اين مورد هست
به موفقيتها هر چند به نظر خودت كوچك فكر كن
به تواناييهايي كه داري و احتمالا مي توني ازشون خيلي خوب استفاده كني
موفق باشي
تشکرشده 328 در 117 پست
سلام jostejoogar عزیز ،
من با نظر shine موافقم ،
در مرحله اول باید ارتباط نزدیکی با وجود خودت داشته باشی ومن درونت رو سرکوب نکنی .
کم صحبت کردن رو میشه خصلت پسندیده عنوان کرد .نمیشه کلا این خصلت رو سرکوب کرد فقط باید موقعیت های استفاده از این خصوصیت رو به تعادل رساند.
میتونم قبل از اینکه سوالاتت رو بیان کنی یه سوال ازت داشته باشم.:rolleyes:من سوالای دیگه هم از شما دارما .
از کجا می دونی که نتونستی ما رو مجاب کنی ؟مشکلات من اینقدر توی ارتباطاتم زیاده که حتی اینجا هم با مشکل مواجه شدم .
نتونستم شما رو مجاب کنم که به من و حرفام اهمیت بدید درسته ؟
چرا فکر میکنی که به حرفات و خودت اهمیت داده نشده؟
فکر نمی کنی این ممکن طرز فکر خودت باشه اما دیگران یه همچین فکری رو در موردت نمی کنند.![]()
termeh (دوشنبه 13 خرداد 87)
تشکرشده 48 در 26 پست
سلام
من کسایی که مشکلی شبیه شما داشته باشن رو دیدم. البته خودم هم تا حدودی مشکل شما رو دارم. ولی از وقتی که عضو بعضی از تالارها شدم ، خیلی تأثیر داشت. هر وقت توی جمعی بودم ، اصلا ً حرف نمیزدم. شاید باورتون نشه که همکلاسی هام بهم می گفتند : آخه یکم حرف بزن صداتو بشنویم!
ولی الان خیلی راحت تر با بقیه ارتباط برقرار می کنم. الان هم پرحرف نیستم. ولی حرف واسه گفتن دارم. شما میتونی روابطتون رو از دنیای مجازی شروع کنی. چون اینجا طرف مقابل رو نمی بینی و بهتر میتونی حرفاتون رو بگی...
یک راه حل دیگه هم اینکه همیشه حرفی واسه گفتن داشته باش... میتونی اینطوری خودت صحبت رو شروع کنی. مطمئن باش وقتی یه سؤال از طرف مقابل بپرسی دیگه صحبت شروع میشه و شاید وقت واسه حرف زدن پیدا نکنی! چون همه ی آدما دوست دارن یکی پیدا بشه که به حرفاشون گوش بده... چون آدم کم حرفی هستی ، پس میتونی شنونده ی خوبی باشی...
راستی تنهایی اونقدرها هم بد نیست. من هم توی جمع بودن رو زیاد دوست ندارم. ولی جمعی دو سه نفره و صمیمی بین دوستام رو به تنهایی ترجیح میدمسعی کن دوست صمیمی پیدا کنی... توی جمع دوست های صمیمی خیلی خوش میگذره و به آدم احساس قشنگی رو میده.... اعتماد به نفست رو بالا ببر... حتی توی دنیای مجازی من نمی تونستم اینطوری صحبت کنم. ولی حالا می تونم راحت صحبت کنم و اگه بحثی شروع بشه ، حرف واسه گفتن کم نمیارم! پس شما هم حتما ً میتونی... واسه خودت ارزش قائل بشو.... تو انسانی ، پس میتونی... انسان می تواند.....
حالا اگه بازم سؤال هاتون رو واضح تر بپرسین ، شاید بتونیم دقیق تر پاسخ بدیم و حداقل ذره ای به شما کمک کنیم. امیدوارم تونسته باشم مفید واقع بشم...
شاد و موفق باشید![]()
[align=center] [size=medium]خوبی های تو را شاید فراموش کنم ، اما تو خوب بودن را فراموش نکن
[/size][/align]
[align=center]آرزوهاتو یه جا یادداشت کن... یکی یکی به خدا بگو... خدا یادش نمیره...
ولی تو یادت میره چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بوده... درسته؟؟[/align]
romina (دوشنبه 13 خرداد 87)
تشکرشده 11 در 5 پست
( shine ، elina ، دانه ، مدیرهمدردی ، گلپر ، termeh ، romina ) عزیز
حرفاتون خیلی خوب بودن . و به من روحیه دادید که می تونم تغیر کنم . منم دوست دارم که درست بشم ولی از بس خوب نبودم خسته شدم .
دچار یه حالتی شدم که فکر کنم درونگرایی شدید باشه . اصلا دوست ندارم با کسی رابطه داشته باشم .
از همه فرار می کنم .
توی خونه پدر و مادر و خواهر و برادرم و زن برادرم و شوهر خواهرم و پسر خواهرم هستند ، من همیشه سعی می کنم جایی برم که کسی اونجا نباشه و تنها باشم . حوصله رفیق بازی رو ندارم .می خوام هیچکی پیشم نباشه .
عجیب اینه که حتی حوصله شوهرم رو هم ندارم . خانواده شوهرم که دیگه هیچی . من از این حالت خودم در تنگنا هستم و به هیچ کسی نمی تونم چیزی از وضعیت خودم بگم . و شوهرم هم از حال من خبر نداره ، چون اصلا به روش نمی یارم . خوشبختانه اکثر مواقع که پیشش هستم می تونم در عین ناراحتی و فشار عصبی خودمو خوشحال و راضی نشون بدم .
خواهرم خیلی به من تسلط داره ، همش می خواد منو رفتارمو کنترل کنه . دلم می خواد ازش دور باشم تا نفهمه من دارم چی کار می کنم .
می خوام خودم برای خودم و زندگیم تصمیم بگیرم .
در حال حاضر چاره ای ندارم جز اینکه با شما درددل کنم .
ببخشید که خستتون کردم .
تشکرشده 3,145 در 958 پست
سلام عزیزم
توی تنهاییت رابطه ات با خودت چه شکلیه؟ کاری برای خوشحال کردن خودت می کنی؟ من یه مدت مثل تو بودم تنهایی رو دوست داشتم خودم بودم با یه دفتر که توش می نوشتم. اون دفتر رو هم توی هفت تا سوراخ قایم می کردم که کسی نبینه
اونقدر ارتباطم ضعیف بود که نمی تونستم خرید کنم. هیچ وقت برای دوست شدن با کسی پیشقدم نمی شدم. توی خونه توی لاک خودم بودم و حرفامو با کسی در میون نمی ذاشتم. توی جمع هم همینطور... پدرم هر وقت می خواست از من حرف بزنه می گفت تا حالا صداشو نشنیدم.
اما مثل شما که از این وضع خسته شدی منم خسته شدم. شروع کردم توی تنهایی هام با خودم صحبت کردم در مورد مسائل مختلف. خودمو خوشحال می کردم. در مورد خاطرات اون روزی که گذروندم با خودم حرف می زدم و اونا رو مرور می کردم. توی ذهنم در مورد مسائل گوناگون فکر می کردم و بحث می کردم. خیلی راحت با خودم حرف می زدم. تا اینکه نامزد کردم... یه پدر شوهر شاعر که کل شاهنامه و مثنوی معنوی رو حفظ بود و کلی حرف واسه گفتن داشت... یه خواهر شوهر پر از شور و نشاط و پر حرف... یه برادر شوهر منطقی و پر از نظریه ... یه شوهر خیلی اجتماعی و پر حرف... و خوشبختانه یه مادر شوهر کم حرف. اوایل برام خیلی سخت بود. از قبل به چیزایی که باید می گفتم فکر می کردم. به همه چیز عمیق نگاه می کردم تا در موردش بتونم صحبت کنم... مجبور شدم به صحبت کردن و بعد عادت کردم به صحبت کردن.
عزیزم باید تمرین کنی که اجتماعی تر بشی اما لزومی نداره که همیشه بخوای توی جمع باشی یا از ارتباط برقرار کردن خوشت بیاد. من هنوز هم گاهی می رم توی لاک خودم چون نیاز دارم به اینکه خودم باشم. این نیاز و سرکوب نکن فقط کنترلش کن و هدایتش کن.
شوهرتو دوست خودت بدون ازش کمک بخواه. من واقعا در مورد ارتباط برقرار کردن با خانواده شوهرم از شوهرم کمک گرفتم. اون گفت با هر کدوم در مورد چی وچطوری صحبت کنم.
اینکه دوست داری تنها باشی عیب نیست. همونطور که کسی که دوست داره تو اجتماع باشه هیچ عیبی نداره. خودت و نیاز خودتو سرکوب نکن. سعی کن سکان دار خوبی باشی...
![]()
shad (سه شنبه 25 خرداد 89)
تشکرشده 496 در 278 پست
سلام بر جستجوگر عزيز
يك سوال برام پيش اومده كه شايد حالت شما خيلي به اين موضوع مربوطه بشه
ايا شما بچه وسط خانواده هستيد ؟
بايد بگم بيشتر بچه هاي وسط همچين حالتي دارند و اين هم به خاطر رفتارهاي خانواده مي باشد
honarmand (سه شنبه 25 خرداد 89)
تشکرشده 211 در 131 پست
راستش از ديدن اين پيامها ته دلم خيلي شاد شد از اينكه دنيا هنوز زيباست چرا كه آدمهاي خوبي مثل شما رو داره كه به فكر هم هستين و دلتون از غصه ديگران مي گيره
با ناراحتي بقيه ناراحت مي شين و به فكر برداشتن سنگها در راه ديگران هستين
معتقدم با برداشتن سنگهاي جلو پاي بقيه يكي هم پيدا مي شه تا سنگهاي مسير زندگي ما رو برداره حتي شايد فرسنگ ها قبل از اينكه ما به اون سنگ برسيم و حتي بدونيم
خدايا شكر
تشکرشده 11 در 5 پست
چطور می تونم خوب صحبت کردنو یاد بگیرم ؟
چطوری وقتی می خوام همیشه تنها باشم ولی نمی تونم ؛ حضور یه آدم دیگه که به لحظات تنهایی من خلل وارد اوورده رو تحمل کنم ؟
چه جوری کارهای مربوط به خودمو انجام بدم وقتی از دست یکی فرار می کنم گرفتار یکی دیگه می شم .
از صبح تا شب هیچ وقت و هیچ جایی برای تنهایی خودم ندارم .
اگه یه روز صبح بخوام به خاطر همین وضع از خونمون برم بیرون وقتی برگردم خواهرم که تسلط زیادی روم داره می گه کجا گذاشتی رفتی ؟
من نمی دونم چرا به خاطر هر کاری که می خوام انجام بدم و کسی نفهمه باید توضیح بدم به همه .
اصلا دلم نمی خواد کسی بدونه من دارم چی کار می کنم .
من به خاطر همین فضولی های همه دیگه خیلی وقته دست به هیچ کارشخصی ای نزدم .
دلم می خواد جایی باشم که صدای هیچ کس نیاد . دیگه خونمون برام امن نیست . همش زن داداشم و آبجیم اینجان وبا هم حرف می زنن. اگه اونا نباشن بابام هست و صدای تلویزیونو رادیو که بابام روشن می کنه منو دیوونه می کنه .
فقط مامانم خوبه که اگه کسی نباشه ساکته ولی اگه من برم سر کار خودم ازم شاکی می شه که کجایی این همه وقت نمی یای ببینی من دارم چی کار می کنم ؟
آبجیم یه بچه داره که مزاحم اصلیه منه .
خلاصه برای یه گوشه در خلوت خودم نشستن حسرت گذشته های دورمو می خورم که زمانهای زیادی اینگونه بود ، بدون مزاحمت کسی .
از اون طرف هم باید سعی کنم رابطم با شوهرم حفظ بشه و خونوادش . حوصله حرف زدن با هیچ بنی بشری رو ندارم . یعنی اونا حوصله منو ندارن . یعنی من بلد نیستم حرف بزنم . چون حرفای من با حرفای اونا یکی نیست . اصلا از حرفهای بی خودی زدن برای وقت پر کنی زنها خوشم نمی یاد . هیچ کسی برای یه صحبت با محتوا و دقیق و حل کردن مسأله های ذهنی وقت نمی ذاره ، به خاطر همین هم حوصله حرفهای منو ندارن .
من دیگه اعصابم خورد شده . نمی دونم چی کار کنم .
تشکرشده 11 در 5 پست
حرفت کاملا درسته هنرمند جان
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)