بهش گفتم من با بقال سر کوچه برات فرقی نمیکنم فقط میخای با یکی سرگرم بشی و وقت بگذرونی ...دیگه آتیش گرفت از اینکه چرا راجبش این فکرو کردم تو حرفاش گفت تازه از خوب بودنشه که به من میگه آجی شاید دیگران نتونن اینو درک کنن!
اینقدر عصبانی شد که من دیگه نتونستم چیزی بگم..آخرشم اون طلبکار شد انگار
من الان از این دارم میسوزم








علاقه مندی ها (Bookmarks)