نگین جان...
میدونم خیلی ناراحتی...میدونم چه حس بدی داری،میفهمم وقتی همه ی ارزوهای آدم خراب میشه چه کوه سنگینی روی دلت جا خوش میکنه...
اما دوست خوب من...از نگاه من که یک نفر سومم ایشون شما رو از اول هم برای ازدواج نمیخواست...اما این قدر شما ضعف نشون دادی و رفتی سمتش و به هر سازش رقصیدی که الان حتی خودشو محق میدونه که برات تعیین تکلیف کنه!من دیگه تو رو برای ازدواج نمیخوام!!اونم فقط چون به یه نفر دیگه فکر میکردی!!!!! اینم شد دلیل؟؟
عزیز دلم...نمیدونم چقدر با خوندن نوشته هات ناراحت شدم.چقدر دلم سوخت...به خدا تو حیفی،تو خیلی پاکی خیلی روح لطیفی داره چرا اجازه میدی به خاطر طرز فکر غلط این آقا این قدر زجر بکشی؟این قدر احساس گناه کنی؟
رابطه ای که همه اش سرشار از ترس خواسته نشدن باش به چه دردی میخوره؟
نگین این قدر دلم سوخته یواش یواش داره گریه ام میگیره!! آخه چرا به خودت فکر نمیکنی؟به گوهر پاکی که خدا در درونت قرار داده!تو لایق یک عشق پاکی نه لایق این همه احساس گناه...
به خودت بیا ...دیگه ادامه نده...دیگه فریب این بازیها رو نخور.نزار کسی برات ارزش تعیین کنه!نزار کسی احساس گناه در تو به وجود بیاره!خدا با همه خداییش این جور آدمو بازخواست نمیکنه !
دختر خوب یه بسم الله بگو...این جدایی رو به فال نیک بگیر(باور کن بعضی وقتها بدترین اتفاقها از نظر ما ئر واقع بهترین هدیه های خداست) به خودت برس...رها کن این وابستگی رو...رها کن![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)