سلام
مدت یک سال و اندی است ازدواج کرده ام. هر دو تحصیلکرده و بیکاریم و همه مشکلات، ناراحتی ها و برخورد های ما از همین موضوع ناشی می شود و در باقی جنبه ها، علی رغم مشابه نبودن طرز فکر هایمان، سازگاری نسبی پیدا کرده ایم.
حرف هایی که زمان خواستگاری مطرح شد و بعدا همسرم زیر قولش زد:
1) قرار بود بعد از فارغ التحصیلی، تهران بمانیم که بعدا همسرم گفت این شهر شلوغ و بی قانون خسته اش کرده و جمع و تفریق هزینه ها اینجا جور در نمی آید و راهی شهر کوچک خودمان شدیم و همه فرصت های آنجا برایم( و برای خود او نیز) تمام شد.
2) هر دو موافق بودیم که دکترا خواندن خارج از کشور یک مسیر خوب برای پیشرفتمان است. الان همسرم می گوید من نمی توانم از اینجا دل بکنم. تو اگر خیلی دوست داری برو بخوان و برگرد!
شاید اگر دو مورد بالا اتفاق می افتاد شرایط بهتری داشتیم. خیلی این در و آن در زدیم که کاری برای خودمان بیافرینیم! از مشاوره تلفنی بگیرید تا کاشت قارچ و تدریس و ... هیچکدام نشده.
خیلی کلافه ام از این شرایط. هیچ وقت اینقدر دست بسته نبودم. حتی حاضر شدم کار توی آتلیه عکاسی و بعد تر حتی کارگر شیرینی فروشی شدن را بپذیرم که به نظرم بهتر بود از این بیکاری. اما همسرم می گوید" در شان تو نیست یا می دانم که زود خسته می شوی"!
دیگر خسته شده ام که در این سن هنوز نمی توانم آینده روشنی برای خودم تصور کنم.
از شرایط روز به روز بدتر اینجا، به تنگ آمده ام.
بن بست اینجا روحم را له کرده. هر گز دلم نمی خواهد اینجا بچه دار شوم ...
خسته ام که نمی توانم به مردی که با او زندگی می کنم، با آسودگی خیال تکیه کنم.
حتی گاهی دلم می خواهد از آغوش همسرم فرار کنم، مردی که مرا و دغدغه هایم را درک نمی کند.... این روز ها به جدایی هم فکر کرده ام...
تا الان خیلی خوددار بوده ام و حتی به خانواده ام نگفته ام هر دو بیکاریم و بی در آمد. ( خانواده همسرم البته در جریان هستند و کمک های گاه به گاهشان ( صد البته از روی دلسوزی)، گاهی دلم را و غرورم را زخم می کند.) ... این زخم ها کم کم دارد سر باز می کند ...
راهی به من نشان بدهید ...









علاقه مندی ها (Bookmarks)