بهار! بهار! بهار! بهااااااررررررررر!!!!!!!! بهار دوست دارم! گریهم گرفته و میدونم هم باید چیکار کنم! بهار! بهار! اون به من میگه خودخواه! میگه تو خونواده اونا زمانی میرن خواستگاری که مطمئن باشن جواب بله هستش! بهار من چه توجیهی براش بیارم که نباید این رابطه ادامه پیدا کنه؟چطور متقاعدش کنم که از نظر خدا و اسلام همینی درسته که من میگم؟ اون میگه "این که تو میگی زوره و اجبار!"در صورتی که اینی که من میگم کاملا منطقیه و شرعی و عرفی! نه؟ چطور باید متقاعدش کنم؟! یه مشاوری یه مدرکی، چیزی؟! اگر من بهش بگم باید کات کنیم اون فک میکنه منظورم اینه که کلا جوابم منفیه! چطور بهش بفهمونم منظورم اینه که منتظرش می مونم؟!
راستی باید بگم که مادرم که اونو میشناسه و در جریان رابطه هست(فقط رابطه دوستی سادهمون نه عاشقانه) خیلی اصرار میکنه که بدونه ایشون درخواست ازدواج نکرده ازم؟! ببینین اگه من احساساتی ام مادرم که نیس! مادرم که میتونه تشخیص بده شرایط اون آقا خوبه یا بد! اصلا من نمیدونم چرا همه گیر دادن به من که یه همسر انتخاب کنم با اینکه هم درسم خوبه و هم سنم کمه!:((
از طرفی شغل این آقا خیلی خاصه! همون شغلیه که من میخواستم و میدونم اگه ردش کنم احتمالش خیلی کمه کسی با این شغل پیدا بشه برام:((









علاقه مندی ها (Bookmarks)