ممنونم از راهنمایی هاتون ویدا، پیدا، نازنین، charm، بهار و فرشته مهربان عزیز هرکدوم رو دوبار خوندم مرسی از اینکه کمکم میکنید چشم هامو باز کنم...
فرشته مهربان عزیز ممنونم که دوباره به تاپیک من اومدین من ابتدا پیش مشاور رفتم ایشون من رو به روانپزشکی که الان پیششون میرم ارجاع دادن... مرسی بابت لینک ها حتما با دقت مطالعه شون میکنم
اصلا دوست ندارم دوباره مجبور باشم این پنج سال رو مرور کنم هرچند که هیچ احساس خشم یا کینه یا هر حس بد دیگه ای نسبت به رضا ندارم... حتی اگر اون ازدواج کرده باشه
حرف همه دوستان صحیح به نظر میاد نمیدونم شاید من خیلی احمقم که تا الان صبر کردم... خب من بارها از وقتی از زندان برگشته بود بهش گفته بودم که هر زمان که منو نمیخواد اینو مستقیم بهم بگه ولی توی این مدت هیچ وقت اینو ازش نشنیدم فقط یکبار اونم حالش خیلی بد بود بهم گفت شوهر فلج میخوای چی کار ولی غیر از اون بیشتر از قبل حتی میگفت دوستم داره و حتی مهربون تر از قبل مریضیش هم شده بود... چون قبلا رفتار زیاد خوبی باهام نداشت... نمیدونم... اگر من میخواستم از پیش کسی که میدونستم دوستم داره برم اگرم مستقیم نمیگفتم هیچ وقتم انقدر بهش ابراز علاقه نمیکردم... مهم نیست البته
مرسی از اینکه همگی یک نظر دادین و من یه ذره از این حالت چی درسته دراومدم... چون فکر میکردم حق ندارم توی این موقعیت به خودم فکر کنم
میشه بازم راهنماییم کنید من چطوری باید فراموشش کنم؟؟؟
شب ها مرتب خوابش رو میبینم توی خیابون همیشه یک کسی پیدا میشه که فکر کنم اونه... توی خونه هم کلی چیز دور و ورم هست که همه منو یاد اون میندازن حتی نگاه کردن از پنجره به خیابون منو یاد اون میندازه که قبلا توی کوچه مون منتظرم می ایستاد
ما تماس فیزیکی هم داشتیم و اینم منو اذیت میکنه و از ذهنم نمیره بیرون وقتی از زندان برگشت منو چندباری با زور و کتک برد خونه ش نمیخواستم از نظر جنسی وابسته ش باشم چون میدونستم چقدر اوضاعم از نظر روحی داغونه ولی هربار خیلی غیرمنتظره منو میبرد کرج و خونه ش هم وسط بیابون بود انقدر با من گلاویز میشد تا منو ببره تو... فکر همه چیز اذیتم میکنه












علاقه مندی ها (Bookmarks)