سلام دوستان
مرسی از توجهتون . حق با شماست شوکا و بهار66 عزیز .
اول خلاصه تاپیکم : 7 سال پیش با آقایی توی دانشگاه آشنا شدم به قصد ازدواج . 2 سال بعدش که دیدم هنوز پیگیر قضیه هست باهاش صحبت کردم و بیشتر آشنا شدیم . چون هنوز موقعیت ازدواج نداشت ( منم همینطور ) زیاد بهش گیر ندادم بیاد خواستگاری ولی تاکید کردم رضایت خونواده ها خیلی واسم مهمه . البته از ابتدای قضیه ( حتی موقعی که باهاش رابطه نداشتم ) به خونواده خودم گفته بودم که همچین کسی بهم پیشنهاد ازدواج داده و تاکید کردم ایشون هم با خونوادش صحبت کنه . ایشون هم صحبت کرده بود و بعد مادرش به بهونه خواستگاری تلفن گرفته بود ، اما وقتی زنگ زد جور دیگه برخورد کرد و مخالفتشو با بهونه ی کار وسربازی اعلام کرد .
خلاصه از یکسال پیش قضیه خواستگاری دوباره جدی شد و واسه خواستگاری تماس گرفتند و مامانمو راضی کردند که بیان خونمون . وقتی اومدند همه چی خوب بود و خوششون اومده بود . ولی بعدش تماس گرفتند و گفتند پدرش مخالفه و دست از سر پسرشون بردارم چون قسمت هم نیستیم ، و بیشتر روی ازدواج فامیلی تاکید کردند و گفتند دوست دارند کسی باشه که خوب بشناسندش .منم قطع رابطه کردم وقتی آقا بیخیال نشد ، مامانش خودشو به مریضی زد و کلی دروغ و تهمت ( پشت سرم ) زده بود و گفته بود که تحقیق کرده اینا رو فهمیده . پسرشون بدجور بهم ریخت و گفت اینا خیلی اذیتت میکنند از هم جدا شیم بهتره . و من موندم و یه دنیا ناراحتی .
بهار جون ممنون . من با ایشون رابطه ندارم ولی فکر میکنم با لجبازی سعی کرده راضیشون کنه . آخه مشکل اینجاست که من نمی تونم مثل خواستگار جدید ببینمش
یعنی دست خودم نیست عصبانیم ازش . اگه قرار باشه فردا توی زندگی مشکلی پیش بیاد و اون ولم کنه که بره مشکلو حل کنه که نمیشه ( منم آدمم .)
یکم از خونوادش می ترسم دیگه ( هیجانم واسه اینه ) ، خیلی اذیتم کردند . نگرانم .
شیوه درست این ابراز ناراحتی رو میخوام بدونم ، جوری که کسی رو ناراحت نکنم .










علاقه مندی ها (Bookmarks)