RE: برزخ زندگی من
با مطالبی که فرشته جان گذاشتن و همین طور پست های بقیه متوجه شدم که بدون تغییر خودم نمیتونم دیگران رو تغییر بدم.
هیچ وقت انتظار تحول زیاد نداشتم شاید هم توقع زیادی داشتم چون اختلاف سنیم زیاده و نمیخواستم باور کنم که فاصله زیادی باهاشون دارم.به این موضوع هم تا حالا فکر نکرده بودم که شاید اونا هم وقتی همسن من بودن به این شکلی که مدنظر من هست محبت ندیدن که حالا بخوان به بچه هاشون محبت کنند.فقط میخوام بدونم اونا اشتباه کردن یا نه ؟چون نمیخوام بعدا بچه م مثل خودم بشه.
در جواب سرشار هم باید بگم که همون طور که گفتم شرایط خونمون مثل مدرسه میمونه و وقتی من پزشکی قبول شدم کسی تعجب نکرد مثل این بود که انگار وظیفم باشه.ولی موقع کنکور بیشترین چیزی که اذیتم میکرد شرایط روحیم بود که یادم هست وسط سال تحصیلیم مادرم رفته بود پیش خواهرم واسه چند هفته و من از بس در شرایط روحی بدی بودم که زنگ زدم به خواهرم و بهش گفتم که چند وقت بیشتر مامان رو پیش خودت نگه دار.
فرشته جان من تمام این مطالب رو خوندم و اینطور که فهمیدم شما میخواید بگید که شرایط همینه و بقیه آدما هم نمیتونن تغییر کنن و اگه بخوام شرایطم عوض بشه باید همه چی رو بریزم دور و خودم رو عوض کنم.درسته؟
این احساسات من نسبت به پدر و مادر ,ناشکری حساب میشه؟چون یه بار خواهرم به من گفت اگر مامان و بابا رو از دست بدیم تقصیر توئه!
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،
گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود
علاقه مندی ها (Bookmarks)