میدونی عزیزم. من فکر میکنم تو یه جوری رفتارکردی که اونها از محبت کردن بهت دلسرد شده اند.(اگر اشتباه میکنم معذرت میخوام و درستش رو برام بگو)
آخه میدونی ؟؟ برای یه پدر و مادر که همه ی فکر و ذکر و تلاش و امیدشون شادی و خوشبختی بچه هاشونه خیلی دردناکه که حس کنن هرکاری میکنن به نظر تو بی ارزشه. ممکنه اونا هم خیلی دلشکسته باشن از اینکه تو تلاششون رو نمیبینی.
از کجا میدونی؟؟ شاید مامانت برای خواهرت درددل کنه و خیلی هم گریه کنه که چرا هرکاری میکنه تو راضی نیستی؟؟
شاید همون روزی که رفتی مامانت رو بوسیدی تعجب کرده باشه چون تو دلش به خودش گفته یعنی منو دوست داشره که اینکارو کرد؟؟
شاید در برابر نگاه تعجب آمیزش خیلی دلش میخواسته تو بگی خوب چیه مگه؟؟ مامانمی دوستت دارم بوست کردم. به خواهرتم که با تعجب نگات میکرد میگفتی چیه بیااین بوس هم واسه تو که نگی تو رو دوست ندارم.
من مطمئنم مامانت خیلی دوست داشته تو بهش میگفتی که دوستش داری.
عزیزم شاید عکس العمل پدر و مادرت کمی طبیعی باشه. چون اونا حس میکنن تو دوستشون نداری و اتفاقا چون دوستت دارن کمی کنارمیکشن که از حضور و بودنشون اذیت نشی.
تو باید با خودت صادق باشی . الان داری میگی ازشون متنفری و یه جور حس تنفر نسبت بهشون داری. وقتی آدم از کسی متنفر باشه یه سد توی ذهن خودش میسازه که خوبیهای اونو نبینه و یا رفتارهاشو به خوبی و نیت خیر تعبیر نکنه.
بنابراین اول این سد درون خودت رو بشکن. یه روز بدون هیچ قضاوتی از ته دلت به کارهایی که برات کردن فکر کن. ببین واقعا تا حالا هیچکاری برای خوشحاال کردن تو نکرده اند؟؟
اینکه دستت رو خراش میدادی ولی توجه خاصی بهت نمیکردن میدونی واسه چی بوده؟؟ نه به خاطر اینکه براشون مهم نیستی. بلکه چون اگر به این کارت حساسیت نشون میدادن و توجهی که تو توقع داشتی بهت میکردم اون موقع تو یه راه پیدا کرده بودی برای جلب توجه و توی ذهنت می اومد که آخ جون این یکی جواب داد و ممکن بود دوباره تکرارش کنی و یا حتی کارهای خطرناک تری بکنی. پس اینکه توجهی که تو میخواستی نشون ندادن برای این بوده که از بروز خطربزرگتر برات جلوگیری کنن.
عزیزم پدر و مادرت الان در سنی نیستن که تو توقع داشته باشی اونا تو رو شاد کنن. اونا جوونی و خیلی توانهاشون گذشته و الان رو به فرسودگی دارن میرن. یکم به این هم فکر کن که توی جوونی که بعد از یه عمر تلاش و سختی حالا باید یکمی دل اونا رو خوش کنی.
میگی شخصیت اجتماعی براشون خیلی مهمه. پس معلومه که خانواده ی فوق العاده با آبرویی هستید.
اینطور که پیداست پدر و مادرت تحصیلکرده هم هستن. عزیزم فکر میکنی اینا کم چیزیه؟؟
فکر میکنی یک عمر با آبرو زندگی کردن کار راحتیه؟ این چیز خیلی بزرگیه که خانوادت برات فراهم کردن.
قدر خوبیهای پدر و مادرت رو بدون.قدر خودتو هم بدون. تو باید از خوشحال کردن بقیه خوشحال باشی. وقتی اینجوری باشی و از خنده دیگران لذت ببری کم کم باورت میشه محبت وجود داره و آدما همدیگه رو دوست دارن.
اینو شنیدی که میگن هرچقدر به دنیا عشق بدی به همون اندازه دریافتش میکنی؟؟
بهار درست میگه. شاید پدر و مادر تو هم توی بچگیشون به اندازه کافی محبت ندیدن که یاد گرفته باشن. اونا هم محتاج محبت هستن.
تو خودت شروع کن محبت کن. جدا امتحان کن. همونطوور که گفتم دوسه ماه.شروع کن و وقتایی که از ته دلته محبت کن.
براشون یه نامه محبت آمیز بنویس. بگو دوست داری محبت های متقابل رو توی خونه ببینی. بگو دوستشون داریی و دوست داری که دوستت داشته باشن. چیزایی که توی دلته واضح اما با احترام بنویس براشون. بگو دوست داری اگر دلشون خواست جواب نامه ات رو به زودی بهت بدن.
راستی یه سوال. وقتی کنکور داشتی اونا شرایط رو برات فراهم کردن که خوب درس بخونی؟؟ چون گفتی پزشکی میخونی پرسیدم. چون قبول شدنش راحت نیست.







این بوس هم واسه تو که نگی تو رو دوست ندارم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)