تجربه تجربه است بايد گفت ولي آنچه كه من به سر خودم آوردم خنده دار است يه وقت گريه مريه نكنيد
صبح وقتي به مدرسه رسيدم خبر دار شدم كه سينمائي در لاله زار فيلمي را كه آرزو داشتم ببينم گذاشته است و آخرين شب آن هم مي باشد پس تصميم گرفتم همان صبح بروم و آن را ديده بر گردم ولي مشكل پولي داشتم در جيبم فقط 6 ريال پول بود و بليط سينما به تنهائي 15 ريال بود خوب 4 ريال هم بايد براي اتوبوس جمعا بايد حد اقل 20 ريال داسته باشم ولي خوب بالاخره پول را از اين دو زار و از آن پنزار جور كردم و جيم زدم سوار اتوبوس شدم و توپخانه پياده شدم و اول لاله زار بليط را گرفتم و رفتم داخل سالن فيلم شروع شده بودو من كور مال كورمال رفتم و گوشه اي نشستم وسط هاي فيلم برق رفت و ما همه منتظر شديم تا بر ق آمد و سرتان را درد نياورم تا فيلم را كامل نبينم نرفتم و وقتي از سينما بيرون آمدم ساعت از 12 گذ شته بود و با سرعت خودم را به اتوبوس رسانيدم تا سوار بشوم و سريع به خانه برسم كه گندش بالا نيايد وقتي به خانه رسيدم ديدم برادرانم همه بدنبال من رفته اند مات و متحير كه چه جوابي به آنها بدهم كه سر رسيدند و من هم بدروغ گفتم امتحان داشتيم و دير شد و چشمتان روز بد نبيند كتك كاري عادي شروع شدو تا دلتان بخواهد سه برادر كتك مفصلي به من زدند و مرا در داخل آشپزخانه حبس كردند و مشغول نهار خوردن شدند من هم كه لجم گرفته بود در آشپزخانه شيشه كارپل كه براي جشره كشي بكار مي رفت بر داشتم و مقداري از آن را داخل ظرفشوئي خالي كردم و مقداري هم به لب و دهانم زدم البته كم كه ضرري نداشته باشد و بقيه را هم زدم زمين و شيشه را شكستم و خودم هم به زمين افتادم خواهرم كه با بچه هايش به منزل ما آمده بودند صداي شكستن شيشه را شنيد و فرياد زد و به صداي او درب آشپزخانه را باز كردند و من را روي زمين كشف نمودند برادر بزرگم آن موقع يك فولكس قراضه داشت با شوهر خواهرم مرا روي صندلي عقب سوار كردند و گاز ماشين را گرفتند كه به بيمارستان برسانند برادرم مرتب به شوهر خواهر م مي گفت بزن نزار بخوابه و من زود چشمامو باز مي كردم كه نزند سر چهار راه ولي عصر سپه برادرم بوق ممتد ميزد و پاسبان راهنمائي عصباني شده بود ولي با ديدن اينكه مريض هست ماشين هاي ديگر را نگه داشت و ما را راه انداخت به بيمارستان سينا رسيديم و برادرم اتومبيل را رها كرده و رفت كه برانكارد بياورد ولي به او گفته شدكه بايد به بيمارستان لقمان الدوله برويم كه راه افتاديم و برادرم مرتب فحش ميداد به بيمارستان لقمان الدوله رسيديم و مرا بردند و مقدار زيادي پرمنگنات با يك لوله لاستيكي به معده ام ريختند و شستشو دادند و تمام شد دكتر به برادرم گفت كه برود و دو شيشه شير پاستوريزه خريداري كرده و زود بيايد وقتي شير ها را آوردند به من گفت شير ها را سر بكشم وقتي هر دو شير را مثل شير سر كشيدم دكتر تعجب كردو همه را بيرون كردو از من پرسيد كلك زدي من هم با سر اشاره كردم كه آره و او هم گفت كه ديگر اين كار را نكني ها به او قول دادم و برادرم را صدا كرد كه من را ببرند و دستور داد آب جوجه و آب ميوه بدهيد در همين حال خبر نگار روزنامه كيهان سر رسيد و شروع كرد عكس گرفتن از من و شلوغ كاري در آورد كه بيا و ببين از برادرم اصرار و از او انكار بالاخره راضي شد 50 تومان گرفته و از خر شيطان پائين بيايد و خبر را درج نكند دو باره سوار ماشين شديم و برادرم اين بار با احتياط شروع كرد به نصيحت كردن و به خانه رسيديم زن عمو يم با شنيدن خبر آمده بود و خلاصه به خير گذشت







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)