سلام بازم من اومدم ........
چند پست قبل براتون گفتم كه با خوندن اين تاپيك خيلي چشمم به زندگيم باز شد .... بازم ممنون از همتون
شوهر من با وجود تحصيلات و تجربه و سابقه تقريبا زياد تو محيط كارش متاسفانه به دليل تعديل نيرو چند وقت پيش بيكار شد و خلاصه وضعيت اقتصادي افتضاح و همه مشكلات و دعواها و بحث ها به همين دليل ....... بگذريم از زجري كه اين مدت هردومون متحمل هستيم .......
چند هفته پيش يه روز مثل همه روزا كه من خسته و داغون از محل كار برگشتم تقريبا مثل خيلي روزاي ديگه الكي يه مشت گير بهم داديم كه البته خودم ميدونم بيشتر بد اخلاقي من بود وناهار خورديم و شوهرم آماده شد بره سركار كه با يه خداحافظي خيلي سرد همراهيش كردم چون ازش دلخور بودم .... تا ساعت 8.30 شب هم اصلا حوصله هيچ كار نداشتم و فقط با بچه ام بازي ميكردم...... ساعت 8.30 بود گفتم درست نيست پاشدم يه دستي به سر روي خودم و بچه ام و خونه كشيدم تا يكم انرژي بگيرم و همزمان غذا درست كردم و خلاصه داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه خوش اخلاق باشم..... كه شوهرم زنگ زد هميشه بعد زنگ خودش در رو با كليد باز ميكنه ديدم دربازنشد رفتم در روباز كردم بچه امم دويد پشت در...... ديدم اول يه دسته گل خيلي خوشكل و بزرگ نرگس فرستاد تو گفت اين مال مادر يه دسته كوچولوترم بعدش گفت اينم ماله دخمر ....... و بعدش وقتي داخل شد يه جعبه كوچولوي طلا رو همون دم در با بوسه و بغل بهم داد........ اصلا شوكه شده بودم.........
با اين همه درگيري هاي و سردي روابط اين روزاااااااا........... با اين وضعيت ......... اصلا به چه مناسبت؟؟؟ همينطور ديد گيج شدم ....... اومد نشست روي مبل درجواب دخترم كه ميپرسيد بابا چرا برا ماما جايزه خريدي ....... بغلم كرد و بوسيدم و گفت: ميدوني بابا آخه چند سال پيش همچين رورزي خداي مهربون بهترين قسمت سرنوشت منو رقم زد ..... امروز سالگرد خواستگاري من از مامانه !!!!!! ........ (البته دخترم كوچيكتر از اونه كه معني خواستگاري رو متوجه شه) ...............
از شدت شرم و خوشحالي فقط چشمام خيس شده بود آخه خودم اصلا اصلا يادم به همچين تاريخي نبود........
اين كه اين تاريخ يادش بوده... هنوز بعد از چند سال براش مهم بوده ..... اين كه با اين كه من با ناراحتي بدرقه اش كردم........ اينكه تو اين شرايط همه تلاشش رو كرده تا بتونه براي من هديه خوبي تهيه كنه .........اين كه شرايط روحيم رو درك ميكنه ........ اينكه خستگي ها و سختي هامو ديده و با دادن هديه اش همه رو عنوان كرد و تشكر كرد .......... واقعا خيلي برام عزيز و مهم بود.........
اصلا وقتي اون دستبند رو دستم ميكنم پر از عشق مي شم........







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)