به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 08 مرداد 99 [ 08:21]
    تاریخ عضویت
    1388-11-18
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    10,728
    سطح
    68
    Points: 10,728, Level: 68
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 122
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    165

    تشکرشده 170 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام بازم من اومدم ........
    چند پست قبل براتون گفتم كه با خوندن اين تاپيك خيلي چشمم به زندگيم باز شد .... بازم ممنون از همتون

    شوهر من با وجود تحصيلات و تجربه و سابقه تقريبا زياد تو محيط كارش متاسفانه به دليل تعديل نيرو چند وقت پيش بيكار شد و خلاصه وضعيت اقتصادي افتضاح و همه مشكلات و دعواها و بحث ها به همين دليل ....... بگذريم از زجري كه اين مدت هردومون متحمل هستيم .......

    چند هفته پيش يه روز مثل همه روزا كه من خسته و داغون از محل كار برگشتم تقريبا مثل خيلي روزاي ديگه الكي يه مشت گير بهم داديم كه البته خودم ميدونم بيشتر بد اخلاقي من بود وناهار خورديم و شوهرم آماده شد بره سركار كه با يه خداحافظي خيلي سرد همراهيش كردم چون ازش دلخور بودم .... تا ساعت 8.30 شب هم اصلا حوصله هيچ كار نداشتم و فقط با بچه ام بازي ميكردم...... ساعت 8.30 بود گفتم درست نيست پاشدم يه دستي به سر روي خودم و بچه ام و خونه كشيدم تا يكم انرژي بگيرم و همزمان غذا درست كردم و خلاصه داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه خوش اخلاق باشم..... كه شوهرم زنگ زد هميشه بعد زنگ خودش در رو با كليد باز ميكنه ديدم دربازنشد رفتم در روباز كردم بچه امم دويد پشت در...... ديدم اول يه دسته گل خيلي خوشكل و بزرگ نرگس فرستاد تو گفت اين مال مادر يه دسته كوچولوترم بعدش گفت اينم ماله دخمر ....... و بعدش وقتي داخل شد يه جعبه كوچولوي طلا رو همون دم در با بوسه و بغل بهم داد........ اصلا شوكه شده بودم.........
    با اين همه درگيري هاي و سردي روابط اين روزاااااااا........... با اين وضعيت ......... اصلا به چه مناسبت؟؟؟ همينطور ديد گيج شدم ....... اومد نشست روي مبل درجواب دخترم كه ميپرسيد بابا چرا برا ماما جايزه خريدي ....... بغلم كرد و بوسيدم و گفت: ميدوني بابا آخه چند سال پيش همچين رورزي خداي مهربون بهترين قسمت سرنوشت منو رقم زد ..... امروز سالگرد خواستگاري من از مامانه !!!!!! ........ (البته دخترم كوچيكتر از اونه كه معني خواستگاري رو متوجه شه) ...............
    از شدت شرم و خوشحالي فقط چشمام خيس شده بود آخه خودم اصلا اصلا يادم به همچين تاريخي نبود........
    اين كه اين تاريخ يادش بوده... هنوز بعد از چند سال براش مهم بوده ..... اين كه با اين كه من با ناراحتي بدرقه اش كردم........ اينكه تو اين شرايط همه تلاشش رو كرده تا بتونه براي من هديه خوبي تهيه كنه .........اين كه شرايط روحيم رو درك ميكنه ........ اينكه خستگي ها و سختي هامو ديده و با دادن هديه اش همه رو عنوان كرد و تشكر كرد .......... واقعا خيلي برام عزيز و مهم بود.........

    اصلا وقتي اون دستبند رو دستم ميكنم پر از عشق مي شم........


  2. 50 کاربر از پست مفید mahtab1 تشکرکرده اند .

    anahid (پنجشنبه 10 مرداد 92), mahtab1 (دوشنبه 11 دی 91), mina-mina (پنجشنبه 15 آبان 93), Mr.Anderson (جمعه 01 فروردین 93), szd (پنجشنبه 22 آبان 93), مارتا63 (پنجشنبه 09 آبان 92), مریم85 (جمعه 30 فروردین 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:11 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.