
نوشته اصلی توسط
رایحه عشق
ممنون من حرفاتونو قبول دارم.من حوصله ایجاد تاپیک جدید ندارم.بهار جون این معلم سختگیرتر هم شده و امشب یه کمبود دیگه از شوهرش پیدا کرده.رایحه گناه کرد.رایحه امشب آرزوی بدی کرد.
احساس خوبی بهش ندارم.دوسش دارم.خوبی هم خیلی زیاد داره.اما نقصاش باعث می شن آدم خجالت بکشه.مخصوصا با خانواده مزخرفش.اگه الان حس بدی به شوهرم دارم.گناه زیادش پای خانوادش.شوهرمو و دائیش هم سن اند.پارسال نامزد بودیم این موقع ها رفت مشهد حالا سوغات چی اورد یه دامن بی ریخت و ارزون قیمت.حالا همه منتظر بودن به من چی می یاره.البته مامانش خودش فهمید چقدر کمه جبران کرد خودش به سوغات اضافه کرد.اما خوب شاید بقیه گول بخورن ولی خودمو که نمی تونم گول بزنم.حالا امسال دائیش رفت مشهد به نامزدش یه پالتوی شیک.با بلوز شیک.با چیزای تزئینی
امشب که اونجا بودیم و سوغات رو می دیدیم این حس مقایسه اومد سراغم.لبخندهای مصنوعی.دائیش حتی به منم روسری اورده .تا اینجاش خودم بودمو خودم.حالم ازون جا خراب شد که خانوادش(خاله.مادر بزرگ.مامانش)با بی رحمی تمام حرف پارسال رو پیش کشیدن.اینکه همسری چیزی نخریده بود.این که سر در نمی یاره.دهنم قفل شد.دوست داشتم از همسری دفاع کنم ولی وقتی خودم به حرفاشون ایمان داشتم.به تمام معنا شکستم.نمی دونم ولی حس بدی به همسرم دارم.منی که عاشقانه می پرستیدمش.یاد گرفته بودم عیباشو نبینم.ولی الان.
یه در گوشی ازون جائی خانوادش بدون فکر کردن حرف می زنن قبلنا گفته بودن اول منو به دائی ش معرفی کردن ولی اون موقع دائیش به هیچ وجه قصد ازدواج نداشت مخصوص با زنی که قصد ادامه تحصیل هم داره. اگه بگم از دلم نگذشت کاش اون شوهرم بود دروغ گفتم. اون سه زن به ظاهر مومن تو این گناه سهیم ان.من تا حالا همه بدی هاشونو بخشیدم اما اینو نمی بخشم.
دعا کنید خدا منو ببخشه.
علاقه مندی ها (Bookmarks)