از همه ی دوستانی که داستان منو خوندن و برام پیغام گذاشتن بی نهایت تشکر میکنم و بی نهایت خوشحالم .
از شما کارشناس عزیز هم کمال تشکر را دارم .
اوائل نامزدیمون خوب بود ولی به مرور اینطوری شد اوائل دوسم داشت برام هدیه میخرید ولی به مرور عوض شد اوائل اون یه آدم عادی بود مقل بقیه و من امیدوار بودم به مرور اخلاقش بهتر بشه ولی اواخر چیزایی براش ملاک شده بود که از اول خودش قبول کرده بود و میدونست.
شوهر من تحصیلاتش کارشناسی ارشد و دارای 40 مورد اختراع کشوری بود که همشو بعد ازدواج کسب کرده بود و اونا همش حاصل تنها موندنام و قناعت کردنام بود.
البته اون تمام جهیزیمو بهم داد یعنی خودم خواستم ولی به چه دردی میخوره دنیا فدای یه تار موی دخترم.............
نمیگم شاید جاههایی هم من اشتباه کردم که حتما کردم ولی بیشتر اون باعث میشد که اخلاقم تند بشه یا بی تحمل بشم
تو خونشون من سومین عروسی بودم که طلاق گرفتم بقیه هم مهرشونو بخشیدنو رفتن یکیشون هم مثل من بچه داشت! ولی اونا تحصیلکرده نبودن پدرش دوتا زن داشت و مادرش هم طلاق گرفته بود من اون موقع تو شرایط خیلی بدی بودم بعد از چندین سال دربه دری برگشته بودم شهرمون من از جامعه بریده بودم هر چی هم بلد بودم یادم رفته بود فقط بچه داری کردم همین تو شرایط روحی کاملا بدی بودم از طرفی طلاق برای اونا خیلی عادی بود و من از خودش و خانوادش هم میترسیدم هم نفرت داشتم برای همین همه چیو بخشیدم.من از اونا ترسیدم و جا زدم
ولی نمیدونم الان چیکار کنم شدم بازنده اون از من سوء استفاده کرد و الانم یه جایی مشغوله و من اینطوری دربه در![]()
باور میکنید من تا لحظه ی آخر تحمل کردم و هیچ کس بجز خانوادم نمیدونست به من چی میگذره؟
از شما کارشناس عزیز خواهش میکنم راهنماییم کنید تا یه کمی آرامش داشته باشم یعنی باور نمیکنید شب و روزم یکیه نمیدونم الان درسته برم سراغ بچم یا نه؟چیکار کنم
یعنی من حق زندگی کزدن نداشتم! من بچه آوردم که مادرش بزرگ کنه ؟من ازدواج کردم که آوارگی و نداری شوهرو تحمل کنه و اون آخر سر طلاقش بده؟یعنی هیچ زن و شوهری مشکل ندارن ؟یعنی من از احتیاجات اولیه مثل مسکن خوراک محبت درمان باید محروم میشدم؟خودش و خونوادش در حقم ظلم کردن میدونم من چجوری باید جلوشون وای میسادم ؟بخدا منم انسانم مادرم و همسر بودم من از همه ی خواهر و برادرام بزرگترم ولی پیش همشون کوچیک شدم









علاقه مندی ها (Bookmarks)