غزلی از امام (ره)
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم *******چشم بیمار ترا دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم******* همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دیدار فکنده است به جانم شرری****** که به جان امدم و شهره ی بازار شدم
در میخانه گشایید به رویم شب و روز ******که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامه ی زهد و ریا کندم و برتن کردم ******خرقه ی پیر خراباتی و هوشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود ازارم داد****** از دم چند می الوده مدد گار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم****** من که با دست تب میکده بیدار شدم







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)