سلام دوستان عزیزم
خیلی وقته ننوشتم اما گاهی میومدم و میخوندم فقط.
این چند وقتی یعنی بعد از اینکه راه کارای آقای تسوکه به آفتاب همدرد رو خوندم تصمیم گرفتم رو خودم کار کنم قبل از هر چیز سعی کنم خودم رو درست کنم رفتارای خودم رو اصلاح کنم و دیگه چیزی ننویسم تا اوضاعم بهتر شه تقریبا یه ماه و نیم از روز دعوا و یه ماهی از آروم شدن زندگیم میگذره تا یکی دو روز پیشم واقعا آروم بودیم و اونم مهربون بود حتی پیشرفتی که احساس میکنم تاثیر رفتارای من بود رو تو اون میدیدم، سعی میکردم آروم باشم مهربون باشم گریه نکنم گیر ندم محبت کنم خودم خوب خوب باشم و کاری به رفتارای اون نداشته باشم و بدیهاشو نبینم و تاثیر نگیرم و فعلا هیچ انتظاری از اون نداشته باشم و فقط به درست شدن خودم فکر کنم البته یکی دوتا بحث کوچولو داشتیم اما به آرومی رفعش کردیم.
حتی یه بارم تو ماشین بودیم که ناراحتم کرد بدون دادو دعوا فقط چند دقیقه ای ساکت و ناراحت نشستم که خودش گفت چرا ساکتی گفتم از کارت ناراحت شدم منو بوسید و گفت ببخشید !!!! تعجب کردم از معذرت خواهیش اما خیلی خوشحال شدم چون حس میکردم نتیجه ی کارای خودمه
اما دو سه روزه هی میپریم به هم اما سعی میکنم با آرومی باشه احساس میکنم انرژیم دیگه داره تموم میشه دیشبم یه دلخوری پیش اومد سعی کردم اوضاع رو آروم کنم آروم شدیم اما اون یکم سرد شده و من دوباره اون همه حسه نا امیدی و خستگی اومده سراغم حس میکنم دیگه جون ندارم ادامه بدم....![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)