سلام دوستان خوبم
از همتون واقعا تشکر میکنم
آقای sci واقعا ممنونم از شما و حرف های بسیار آرام بخش و زیباتون
سنجاب جان ممنونم که انقدر دلسوزانه تاپیکم رو دنبال میکنی و همراهی همه شما عزیزان منو ارومتر میکنه.
-----------------------
راستش ایشون اومد که باهام صحبت کنه منم به حرفاش گوش دادم همونطور که گفتید اروم و با محبت برخورد کردم بدون تهدید.
اول صحبتهای ایشون رو گوش دادم:
اولش که مدام در حال انکار بود اما اواسط صحبت هاش خیلی خیلی غیر مستقیم منکر هم نمیشد مثلا میگفت فکر کردی من 7 خطم؟من از اعتیاد بدم میاد و این چیزا سودی نداره و..... و همینطور میگفت که اگه خواستی هر تصمیمی بگیری اگه تصمیمت جدایی بود اون وقت بهت نشون میدم که چی بوده ؟ خیلی سریع هم از این موضوع رد شد
هم ناراحت بود و بغض کرده بود هم اینکه می گفت اگه به عقب برگردم باز هم نمیومدم اونشب ازمایش بدم
تصمیمش رو گفت : گفت من می دونم که خیلی روزا نمی ذاشتم بیای پیشم و می فهمیدم تو ناراحت میشی و چیزی نمی گی اما حالا می خوام دیگه همیشه پیشم باشی و منم همینطور میگفت اینجوری بهت ثابت میشه(قابل ذکره چند ماه پیش که متوجه شدم بهم تقریبا همینو گفت اما بعد از 3 ماه خسته شد و تا الانم همیشه میگفت به خاطر تو خودمو زندونی کرده بودم توی خونه که بهت ثابت شه اما نشد) اخه توی خونه موندن که چیزیو ثابت نمیکنه تازه منم که سرکار بودم هرروز اما به هر حال چیزی نگفتم
و فقط همین راهو پیش پام گذاشت که همیشه پیشم باشه که خب با عقل جور در نمیاد اخه سرکار میره منم کار دارم نمیشه که به هم وصل یاشیم (درست میگم ؟ یا اشتباه میکنم؟) درسته که بهتر از اون موقعه اما از نظر من یه جورایی نمیشه به این راه تکیه کرد
و منم یجورایی باهاش حرف زدم که ازم نترسه و راحت باشه حتی بهش گفتم اگه صادقانه بری جلو منم کمکت میکنم تا اگه چیزی هست درمان شی چون نگران تو و سلامتیتم
خیلی خوشش اومد اما اصلا راضی نمیشه که بیاد کلینیک میگه اولا این حرفت درست نیست چون منکه اونطوری نیستم و ناراحت میشم اینجور جاها بیام و از تو توقع ندارم این حرف و بزنی و... میگه اگه بیام یعنی قبول کردم که یه چیزی هست
یجورایی حرفاش با هم تناقض داشت خودم که حسابی گیج شدم خودم احتمال خیلی زیادی میدم اما راه رو گم کردم
منم بهش گفتم رو کمک من فکر کن و اگه فکر دیگه ای به ذهنت رسید بهم خبر بده منم روش فکر کنم
-----------------------------------------------------
و اما فکرای خودم:
راستش من از یه طرف دارم میبینم که توی این 1 ساله خیلی اذیت شدم فکر کنم به اندازه زیر یه سقف بودن
هر بار یه چیز جدید منم خیلی اشتباهات کردما اما رفتارهای همسرم درست ستون های زندگیمون رو میلرزونه
تنها چیزی که بینمون میبینم عشقه
راستی اقای sci عزیز اون مدتی که ازم خبری نبود همسرم رو پیش روانشناس بردم که اخلاق و رفتار های بدش رو اصلاح کنه راستش از صمیم قلب دوست داره که خوب باشه ولی دست خودش نیست چند باری اومد و بعدش گفت به هیچ وجه نمی خواد بیاد گفت هزینه اش واسم زور داره چون توی تو هم تغییری نمیبینم!!!!!!!!!!!
گفت خودم متوجه شدم ایرادام کجاست و خودم حلش میکنم نیازی به روانشناس دیگه نیست.
همسرم ذات خوبی داره مهربونه و دلسوز اما متاسفانه این خصوصیات همیشه در نوسانه
یه روز خوب خوب یه روز بد و خشن
راستش فعلا که فکر عروسیو از ذهنم کاملا به دور کردم
فقط سوالی که دارم حالا چیکار باید بکنم؟ با توجه به حرفایی که زدیم و... الان نمیدونم باید چیکار کنم؟
زمان بدم ؟در خصوص اعتیاد که میشه برای دومین بار باید چیکار کنم؟
وقتی یاد خیلی چیزا میوفتم به خودم میگم الان اینطوریه بعد از ازدواج بدتر هم میشه الان که هیچ مسئولیتی نداره انقدر سر هیچ و پوچ دعواست بعدا سر مسائل مالیو و مشکلات کوچیک و بزرگی که منم ازشون خبر ندارم چی میشه/؟ اگه بخوام جدا شم ایا توانش رو دارم؟؟ یا باید منتظر ایجاد شدن تنفر توی خودم باشم؟و بعد اینکارو کنم؟
اینم خیلی ذهنم رو مشغول کرده
ممنون میشم راهنماییهاتون رو بشنوم.![]()











علاقه مندی ها (Bookmarks)