ممنون پاييزان عزيز من خيلي چيزها را فقط حس ميكنم اصلا نديدم ومطمئن نيستم مثلا وقتي ميريم خونشون ميبينم مثلا كابينتهاي آشپزخونه را عوض كرده مبلاشونا عوض كردن چون ميدونم وضعيت ماليشون خيلي خوب نيست شك ميكنم شوهرم براشون انجام داده اعصابم خرد ميشه سر درد ميگيرم
البته چند مورد هم ديدم مثلا به حساب برادرش پول ريخته وقتي ازش ميپرسم ميگه ازش قرض گرفته بودم پس دادم من باورم نميشه
من نميتونم ناراحتيمو نسبت به اين قضيه پنهان كتم الان شوهرم كاملا ميدونه من روي اين مسئله خيلي حساسم
گفتي خوشحال ميشيد اگه به خانوادش كمك كنه ولي من به خانواده اي كه يك ذره مهربوني وعاطفه ندارن چه جور بايد خوشحال بشم يك بار نميشه به من زنگ بزنن من هميشه زنگ ميزنم وقتي هم ميرم اونجا يا تيكه ميندازن يا بي توجهي ميكنن .من كاملا در رفاه زندگي نميكنم كه برام مهم نباشه دارمدشو به اونهاهم بده خيلي كمبودها دارم زندگي خودمون آيندمون ..
وقتي فكر ميكنم به خاطر اوناس كه بايد از يك سري از خواسته هام فاكتور بگيرم خيلي به هم ميريزم .دوست ندارم به شوهرم محبت كنم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)