من این چند روزه واقعا سعی کردم که بهتر باشم و خدا رو شکر تو این زمینه هم موفق بودم. اول از همه سعی می کنم پذیرش داشته باشم. یعنی به جای این که خودم رو به در و دیوار بزنم برای بدست آوردن چیزی بپذیرم که خدا اول از همه برای من چی می خواد.
من مدت ها بود که زندگی رو نمی پذیرفتم و همش در حال جنگ بودم. به قول اسکاول شین این جنگ مال خداست و من باید همه چیز رو به دست قادر و توانای اون بسپرم تا خودش هر جور که صلاح میدونه حلش کنه. گفتگوهای درونی خودم رو ترک کردم و اینکه هی از خودم بپرسم چرا زندگی من اینجوری شد. فهمیدم واقعا پذیرش و تسلیم در برابر خدا راز آرامش مردمان پرایمان هست.
هروقت یاد شوهر سابقم می افتم به جای غصه خوردن و یادآوری خاطرات گذشته، براش فاتحه می فرستم و طلب آمرزش و آرامش براش می کنم. این کار خیلی خیلی آرومم می کنه.
اون لحظه ایی که بعد از خبر فوت شوهر سابقم عصیان کردم به خدا و فریاد کشیدم که خدایا چرا من؟ از خودم شرمم گرفت. یادم اومد زمانی که دیگران به خاطر زیباییم تحسینم می کنن،سالم هستم و خانواده خوبی دارم از خدا نمی پرسم چرا من؟
مسایلم هنوز سرجاش باقی موندن ..مسایل مادی و حقوقی ..باید یه سری کار رو به تنهایی انجام بدم که شاید برای یک زن سخت باشه. ولی از وقتی بارم رو به دست خدا دادم ..ذهنم آروم شد و خدارو شکر یه چند تا کار هم به راحتی حل شد.
تو این چند روز به این نتیجه رسیدم که قطار زندگی در حال حرکته و منم باید تو این قطار و با سرعت اون حرکت کنم. به جای برگشتن به عقب باید به منظره های کنار کوپه قطارم نگاه کنم و لذت ببرم.
اینا رو می نویسم که شاید کسانی که مشکلاتی تو زندگی اشون دارن با یادآوری بعضی مسایل آروم بشن. من در بازه زمانی کوتاهی خیلی تغییرات رو تجربه کردم..تغییرات بزرگ که بالاتر از تحملم بود ولی این یقین رو دارم زندگی بسیار خوبی در انتظارم هست. دلم می خواد همه کسانی که الان دلشون گرفته و ناراحتن هم به این باور برسن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)