
نوشته اصلی توسط
alien
چند روز پيش سر هديه تولد با هم جر و بحث كرديم و حسابي بالا گرفت من البته يه روز قبلش به ايشون گفتم كه دوتايي براي شام بريم بيرون ولي چون تا 8 شب كلاس داشتن و من باهاش تماس گرفتم اظهار بي حوصلگي و خستگي كرد و گفت نميتونم بيام و فرداشب اونروز بعد كه خونه پدر ش بوديم و خواهر و خواهر شوهراش بودن بهم گفت كه فردا شب دسته جمعي همگي به مناسبت تولد من مي ريم شام بيرون.من هيچي نگفتم بعدش كه كه خونه خلوت شد بهم گفت كه بريم و من كه يه هو با اين پيشنهاد مواجه شده بودم مخالفت كردم و اين امر باعث دلخوري و عصبانيتش شد و همه چي كنسل شد البته بهتون بگم كه قبل از اين هم با هم مشاجره هاي سختي داشتيم و بعدش با گذشت يكيمون مرتفع شده ولي اينبار با طي مشاجره اي كه داشتيم با عصبانيت گفتن كه گير داده به صحبتهاي من با همكاراي خانمم حال دنبال يه راه حل هستم اينبار هم برطرف بشه
مشكلاتم رو پله پله ميگم كه طولاني نشه
علاقه مندی ها (Bookmarks)