دوست مننوشته اصلی توسط srr72
روز پنجم ورود به دانشگاهم (يكي از دانشكده هاي دانشگاه تهران)يكي از اساتيدم كه الان بسيار نور چشم من هستند براي درسي پايه وارد شدن و با كلماتي شبيه شليك گلوله يكي يكي بچه ها رو مي تونم بگم ناك اوت كردن تا رسيدن به من:
شما چرا اومدين اين رشته؟(ما همه دانشجوياني بوديم كه با ليسانس هاي غير مرتبط اومده بوديم)من دلايلم رو گفتم و استاد مجاب شد و سر تفنگشو پايين آورد.
لازمه چن تا چيزو به تو دوست نازنين بگم:
ما چرا ميريم سر كلاس ميشينيم؟
كه چيز تازه اي بياموزيم .فارغ از اين كه مخاطبمون چه استاد و چه همكلاس ها راجع به ما چه فكر ميكنن.هدف ما از ورود به فضاي آموزشي در وهله اول اينه.منم مثه تو شهرستاني ام در دانشگاهي درس خوندم كه چه شهرستاني بودي و چه از دانشگاهي غير تهران اومده بودي در ابتدا به صلاحيت تحصيليت شك ميشد .
2.من اونقدر كار و درس داشتم و اونقدر عين ماركوپولو ميرفتم مي اومدم كه برام مهم نبود درباره ام چي فكر كنن اما سر انجام فهميدم كه مورد تاييدم اونم از جانب كساني كه برام بسيار ارزشمند بودن.استادام.اين كار از راه هديه دادن و تملق و ساعت ها تو اطاق استاد نشستن به دست نيومد . من عصر يا صبح به كلاس مي اومدم و شب برمي گشتم.تنها سعي كردم تلاش كنم صندلي كه روش نشستم صندلي يه دانشجو باشه نه بيشتر و نه كمتر. پس تو هم تا حد ممكن تلاش كن. براي جايگاهت نه براي نظر ديگران.
3.همه استادان ما خدايان بلامنازع معرفت و اخلاق نيستن. اونا متخصصين آكادميك رشته اي ان كه توش استاد شدن.معرفت بخش مهمي يه كه داره بي صدا در بسياري از رشته ها فراموش ميشه.اگر استاد دانش داشت اما خرد و معرفت استادي نداشت و بهت با پيشداوري هايي مثه: شهرستاني بودن.. دختر يا پسر بودن و.. و.. نگاه كرد تو نبايد هدف اصليتو كه علت حضورت در اون كلاسه فراموش كني.
4. و آخرهمه تهديد هايي كه تو زندگي ما هستن يه جور فرصت ان.. فرصت هايي براي شناخت : اول محدويت هاي خودمون كه كي و چطور مي رنجيم و مي شكنيم و طاقت چقدر بارو داريم و فرصت هايي براي شناختن محدوديت هاي اجتماعمون اگه اينجوري بدنيا نگاه كني.. اونقدر سخت نيست..









شایدبیخیالم شه

علاقه مندی ها (Bookmarks)