
نوشته اصلی توسط
بالهای صداقت
دوسال پیش که من و همسرم یکبار دیگه تصمیم گرفتیم باهم باشیم او شرایطش رو مطرح کرد و من نیز شرایطم رو گفتم و بر سر اون شرایط توافق کردیم ،
اگرچه بعد از کدورتها و قهرها ظاهرا چاره ای جز بیان شرایط و توافقات جدید نیست ، اما ، این اما خیلی مهمه ، این توافقات در شرایط عادی زندگی اصلا محل رجوع نیست
و در شرایط بحرانی میزان پایبندی به اونها به صفر می رسه ، وقتی صحبت طلاق مطرح میشه ، یعنی اساسا من یا تو می خواهیم شانه را از زیر بار این توافقات خالی کنیم .
بنابراین :
خیلی به توافقات دل نبندیم. نخواهیم زندگی مان را با زور این توافقات جلو ببریم.
شاهد مثال: می توانید از زندگی هائی که به جدائی و طلاق فکر نمی کنند بپرسید که مثلا در طول یک سال گذشته چند بار به تعهد نامه ازدواج و بندهای اون که امضا کرده اند رجوع کرده اند ؟
لحظات خیلی خوبی در مدت این دوسال با همسرم به وجود آوردیم و رابطه مون خیلی خوب شکل گرفت
در خلق این لحظات خوب چند درصد شما نقش داشتید چند درصد او ؟
اما مشکل من اینجاست که تقریبا یک ماهی هست که همسرم داره ساز مخالف میزنه و تمام رشته هایی که با هم بافتیم رو پنبه می کنه
ایضا ساز مخالف رو ، از او بپرسید آیا نظر او هم همینه ، یعنی شاید این شما باشید که داره ساز مخالف می زنه ، ساز مخالف با چی ؟ با نظر شما !
این فقط یه هشدار بود
از در محبت و با تمام تلاشم سعی کردم با این رفتارهای شوهرم نیز بسازم و خم به ابرو نیارم تا یه مشکل کوچک به یه بحران تبدیل نشه ، اما شواهد این طور نشان می دهد که موفق نبودم.
محبت بیش از اندازه بوده ، محبتی بوده که انتظار / توقع برات بوجود آورده؟ اگر غیر از این بوده چه نوع بوده ، منفعلانه ؟ از خواسته هات چشم پوشی کردی؟
در نهایت شوهرم بهم گفت: من نمی تونم بر سر توافقم با تو بمونم
و این مساله خیلی من رو آزرد
چون من چیز زیادی ازش نخواسته بودم ( با تمام مسائلش کنار اومده بودم ، سیگارش ، مشروبش، دوستان ناجورش، خانواده اش، عدم ارتباط با خانواده من و ...)
یه این سخن به شکل یه موضوع نقطه ای / لحظه ای نگاه کن نه یک فرایند ادامه دار . مگر اینکه شواهدی باشه بر اینکه واقعا راهتون از هم جداست و فقط ظاهرا دارید با هم حرکت می کنید.
دیدم دو راه پیش رو دارم
1)جدایی
2)ادامه این زندگی
خیلی سریع به این جا رسیدی ، در واقع میزان این کدورتها و آزردگیها از لحاظ تعداد و شدت فکر جدائی رو در شما تقویت کرده.
دلیل اصلی من برای جدایی تنهایی است ، چون شوهرم خیلی زیاد داره من رو تنها میذاره ، توی شهری که زندگی می کنیم من غریب هستم ، شهر کوچکی هست و اینجا خیلی احساس تنهایی می کنم .
اگر احساس خوبی از بودن با شما داشته باشه ، هیچگاه تنهاتون نمی ذاره ، لحظه شماری میکنه که کارش تموم بشه و بتونه پیش شما یاشه.
بیشتر وقتم را با دخترم هستم ، ولی نیاز دارم با یک انسان بالغ هم صحبت بشوم
شوهرم خودش رو درگیر کارش کرده و خیلی کم خونه هست ، ساعت هایی هم که هست ، من خوابیدم (چون صبح باید زود بیدارشم و برم سرکار) و به دلیل تفاوت زیاد عقیدتی که با هم داریم نمی تونیم از مصاحبت با هم استفاده کنیم
همسرم وقتی خونه هست بی بی سی تماشا می کنه ، حتی شده یک خبر رو چندین بار نگاه می کنه و از سیاست های کشور انتقاد می کنه و انتظار دارد من با او همراه بشوم
خوب من اصلا آدم سیاسی نیستم
خنثی هستم نه اینور نه اونور
بیشتر سعی می کنم فقط به معنای تایید حرفهایش لبخند بزنم و گاهی بگم آره ، شاید ، نمی دونم
من نیاز دارم ، با همدیگه در مورد خودمون ، زندگیمون صحبت کنیم ، باهم یه فیلم تماشا کنیم ، و از همین روزمرگی های همه زندگی ها
چرا شاید ، نمی دونم ، شاید و... همین خنثی بودن در یه نظریه خودش یه نظر هست ، اتفاقا همین نظرخودت رو دنبال کن و اجازه بده اوهم در این خصوص نظراتش رو بگه . چه ایرادی داره موضوع صحبتهاتون مسائل سیاسی باشه او نظر خودش رو میده شما هم نظرات خودتون رو ، مثلا محور صحبتهای او انتقاد از دولت است و محور صحبتهای شما اینکه سیاست پدر ومادر نداره. بدون اینکه قصد توهین و تحقیر و عوض کردن نظر دیگری رو داشته باشید ساعتها می تونید صحبت کنید.
لابلاش هم شما می تونید یکی دو موضوع از مواردی که دوست دارید صحبت بشه صحبت کنید.
این نسخه فعلا برا نزدیکتر شدنتون به همدیگه تا بعد... ...
که اگر هم طلاق بگیرم این تنهایی پر نمیشه ، چون خلا هم صحبت رو بازهم دارم
به داشته هات بیشتر فکر کن ، به همکارات ، دوستات ، دخترت ، فامیل و همسایه و ... مخصوصا خدا و ائمه رو نگفتم
پس چه جدایی و چه موندن در زندگی برایم یک امتیاز داره و نمی دونم چگونه این تعارض رو حل کنم
امتیازش چند شد ، که می گید برابره ، با چه ترازوئی وزن کردید؟
تعارض بعدی موندن در این شهر و یا منتقل شدن به تهران در کنار فامیل و آشنایانم هست
این شهر خوبه
محل کارم خوبه ، همکاران خوبی دارم ، مهمتر از همه اینجا همه جا به هم خیلی نزدیک هست ، چون شهر بزرگ نیست ،
خونه خیلی خوبی دارم ، بزرگ هست و زیبا
دخترم مدرسه اش رو خیلی دوست داره ، اینجا آرامش دارم ، ترافیک نیست ، وقت های آزاد زیادی هم دارم ، هزینه های زندگی به مراتب کمتر از تهران هست ، اینها مثبت هاش هست
اگه برم تهران ، توی شهری میرم که بهش تعلق دارم ، در کنار فامیل هامون می شوم
می تونم در مراسمشون شرکت کنم ، دوستانم رو ببینم ، در حقیقت به جایی می روم که عمری در آنجا زندگی کرده ام و بزرگ شده ام ، و اونقدر مراکز تفریحی و تجاری داره که می تونم وقتم رو پر کنم ، البته اگه با اون شلوغی تهران وقتی هم باقی بمونه
ولی بدیش هم اینکه امکانات رفاهی رو که در اینجا دارم در تهران نخوام داشت مسلما منزلی کوچک تر و معلوم نیست در کجای تهران... دوری راه ها بالا بودن هزینه ها ... اینجا من 7 از خونه میرم بیرون که برسم اداره ولی اونجا نه ... اینجا کاری اداری دارم ولی اونجا نمی دونم وضعیت کاریم چگونه میشه ، ساعات کاریم چه جوری میشه ، مدرسه دخترم ، دوستانش و ....
گیر کردم نمی دونم چی کار کنم چون امتیازهای موندن در این شهر و رفتن هم برابر هست
این تعارض فرع بر تعارض اول هست ، وقتی اولی حل شد بعد به این می رسیم.
با مادرم که در این خصوص صحبت می کردم
بهم گفت : تو چرا یه چیزی رو به سختی بدست میاری ولی به آسونی از دست میدی؟
یادت رفت چقدر در تلاش بودی که زندگیت رو حفظ کنی؟ حالاچرا دوباره اومدی اول خط؟
الان واقعا نمی دونم چگونه باید این مشکل رو حل کنم ، واقعا گیج شدم ، بین دوراهی مونده ام
زندگی پویاست و در حال حرکت ، یکی ار دلایلی که نمیشه خیلی به توافقات پایبند بود همین تغییر شرایط است ،
فرض کنید اول ازدواج هستید زن شرط میذاره که تهران بمونیم ، چندین سال بعد از ازدواج فرزنمون دانشگاه زاهدان قبول میشه ، تصمیم میگیریم بریم زاهدان
در این خصوص خیلی تجربه برا بیان کردن دارم
خودمم و در کنارش دخترم ... حتی نمی دونم با همسرم چگونه برخورد کنم ...
چند روزی میشه جز به ضرورت با هم صحبت نکرده ایم ...
نمی دونم چگونه می تونم باورش کنم ... فکر می کنم خیلی نسبت به تعهداتش و حرفاش مسئول نیست ...
توی حرفاش صداقت نداره
مرد خیلی خیلی خوبی هست ... اما اصلا نمیشه روش حساب کرد ، نه روی حرفهاش و نه روی قولهاش ، ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)