پارسال نزديكاي فكر كنم روز دانشجو بود.براي ديدن يكي از دوستام يكي دو روز به شهري رفتم كه توش دانشگاه ميرفت.اتفاق بدي افتاد. همش ميگم چرا من اونجا بودم كاش نرفته بودم تا نبينم همچين ذلتي رو......اسم دانشگاه رو نميارم هر چند شايد بعضياتون با خووندن متن بفهميد كجا رو ميگم.
خبر آوردن توي خوابگاههاي دانشگاهشون،قران،كتاب خدا رو سوزوندن.باورم نشد به دوستم گفتم بيخيال مزخرف ميگن مگه ميشه همچين اتفاقي بيفته.....
ولي خبر راست بود به سرعت همه جا پيچيد.با كسايي برخورد كردم كه بعد از اين كار سوخته ها رو ديده بودن. ديگه باور كرده بودم...
با دوستم سر كلاساش هم ميرفتم.يكي از استاداشون ميگفت كاش كسي كه همچين صحنه اي رو ديده بود اول،خودش صحنه رو جمع و جور كرده بود و به هيشكي خبر نميداد.ميگفت ناراحتم از اينكه كودك خردسالم ميگه بابا مگه قران هم سوختني بود؟ ميگفت ناراحتم كه عظمت قران تو ذهنش خدشه دار شده هر چند كه عظمتش با اين چيزا از بين نميره.
همه جا تسليت ميگفتن و مراسم بود ولي استادي رو ديدم كه وقتي اومد سر كلاس شاد و خوشحال احوال دانشجوهاشو پرسيد و بعد گفت تعجب نكنين كه ميخندم من فرض ميكنم اصلا همچين اتفاقي نيفتاده.اين خبر رو پخش نكنيد انگار نه انگار،گفت نگذاريد قبح كارهاي زشت بيش از اين بشكند..............







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)