به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 26

Threaded View

  1. #17
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 16 آبان 91 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1389-5-04
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    1,948
    سطح
    26
    Points: 1,948, Level: 26
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 52
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    92

    تشکرشده 94 در 33 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: ترس هنگام خواب

    سلام
    راستش دیدم درباره خواب ترسناکه گفتم بیام از تجربیاتم کمی بگم:D
    من 2 سال پیش برای اولین بار این به اصطلاح بختک رو تجربه کردم یعنی بیدار شدم ولی اصلا نمیتونستم خودم رو تکون بدم حتی چشمام رو باز کنم. راستش بعد از مدتها که به نحوه خوابیدنم و وقتایی که این اتفاق برام میافتاد توجه میکردم دیدم وقتایی که موقع خوابیدن دستم رو رو پیشونیم میزارم و میخوابم این اتفاق میافته بعد اون دیگه دستم رو رو پیشونیم نمیزارم و دیگه اون اتفاق هم نمی افته نظر خودم اینه که وقتی به بعضی از رگها فشار میاد و جریان خون رو مختل میکنه این اتفاق احتمالش زیاده که بیافته.در ضمن از اعمه روایت هست که نباید شب رو تو یه اتاق تنها خوابید.

    راستی یه تجربه هم از کابوس دیدنم دارم شاید بد نباشه بخونید:
    7 ماه پیش به شکل عجیبی من هر شب یه کابوس وحشتناک میدیم هر شب خوابم این بود که پا میشدم برم حموم یا گلاب به روتون wc که یه دفعه برق میرفت بعد من میخواست از اونجا بیام بیرون که یه دفعه یکی تو تاریکی منو میگرفت همین قدر بدونین تا سر حد مرگ هر شب میترسیدم.هر شب قرآن میخوندم تا میتونسم از گناه کردن دوری میکردم ولی انگار نه انگار. یه شب بعد از دو ماه کابوس دیدن از خدا گله کردم که چرا اجازه میده شیطان منو این طور اذیت کنه اون شبو خوابیدم طبق معمول دوباره خواب دیدم رفتم حموم بعد برق رفت اومدم در بیام دوباره یکی منو گرفت هر بار تو این موقع دیگه از خواب پا میشدم ولی این بار از خواب پا شدن خبری نبود داشتم دست و پا میزدم ولی ولم نمیکرد تا این که تو خواب دیگه تسلیمش شدم و فقط داشتم نفس نفس میزدم بعد هوا کمی روشن شد و ولم کرد بعد دیدم از دور یکی اومد که قدش بلند بود و هیکلی ولی کلش مثل کله بچه 4 ساله بود که فقط بزرگش کرده بودن .خلاصه اومد طرفم و زل زد تو چشمام و گفت <چرا بچه رو میزنی> اینو که گفت تازه فهمیدم همه این کابوسا به خاطر چیه.راستش من یه مدتی بود که دیگه حوصله گریه های خواهر 5 سالم رو نداشتم و هر موقع گریه میکرد یه سیلی خیلی آروم میزدمش و اصلا فکر نمکردم یه سیلی آروم باعث چند ماه کابوس دیدن من بشه خلاصه فردا صبح از آبجیمخواستم منو ببخشه اونم که انگار حتی یادش نمیومد من از چی معذرت خواهی کردم گفت باشه بخشیدمت.باور کنید منی که هر شب اون کابوس رو میدیدم دیگه از اون شب به بعد اون کابوس رو ندیدم.......تازه اون روز بود که فهمیدم حق الناس چه عذابی داره و این که هر کسی هر کاری کنه تو اون دنیا همون عملش به سراغش میاد.

  2. 3 کاربر از پست مفید matrix_14 تشکرکرده اند .

    Hadi99g (دوشنبه 03 اسفند 94), matrix_14 (شنبه 20 اسفند 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:43 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.