آزاده ی عزیز
سعی کن باز هم که شوهرت تماس گرفت آروم و با حوصله باهاش حرف بزنی. به قول خودت دیگه بهش باج نده. اما این حرفها را هم بهش نزن. مستقیم بهش نگو که من دیگه نمی خوام باج بدم. نگو تو واسه من چیکار کردی و ...
بلکه با سیاست و آروم هر درخواست غیرمنطقی داشت رد کن و با اظهار دلتنگی و سختی بچه داری و ... بگو می خوام بیام پیشت.
سعی کن هر جوری شده برین پیش هم زندگی کنید. شاید زندگی در کنار همدیگه و دیدن دخترش یک کم وجدانش را بیدار کرد و یادش افتاد که به عنوان همسر و پدر چه مسئولیت هایی داره.
دختر گلت را محکم ببوس. اینقد که دردش بگیره و اخماش را بکنه تو هم.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)