سلام.
بچه ها ازتون ممنونم.
انقدر همگی مهربونید که آدم شرمنده ی این همه محبت میشه
ببخشید که دارم دیر اینجا مینویسم.
اینجا شاید برام لازم باشه.
شایدم داشتم فقط یه موج سینوسی احساسی رو رد میکردم.
درست وقتی که فکر میکنم به اوضاع مسلطم، یه دفعه همه چیز میریزه به هم.
حس میکنم تا الان همش داشتم احساسم رو انکار میکردم و تمام چیزا توی دلم بودن. ولی من انکارشون میکردم!
شاید خیلی مسخره باشه. شایدم یه روند طبیعی باشه.
اما من الان میدونم که انکار با کنترل خیلی فرق داره.
و ظاهراً من تا الان داشتم اولی رو انجام میدادم.
دلم میخواد بنویسم. اما مثل اینکه الان هنوز وقتش نرسیده.
شایدم حق با سرافرازه و هیچ وقت نباید ازشون حرف بزنم. . .
بخاطر اینکه برام وقت گذاشتید، خیلی ازتون ممنونم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)