با تشکر دوباره از همه دوستان.
می خواستم یه موضوعی را در رابطه با این ارتباط بگم. ایشون از همون اول که یواش یواش رابطمون رو به صمیمی شدن می رفت، همواره میگفت که "از بوجود آمدن وابستگی میترسه". با این وجود، خودش هم هیچ وقت با قاطعیت کامل عمل نمیکرد. من هم چون تجربه اول ارتباطم بود، واقعاً بهش وابسته شده بودم.
آیا به نظر شما دوستان، این برخورد ایشون، به این دلیل نبوده که من مدتی دور از احساسات باشم، تا بیشتر به خودم بیام و در مورد مسئله ازدواج منطقی تر فکر کنم؟ آیا اگه منظورشون این بوده، نحوه برخوردشون و اینکه مسئله را در قالب مطرح بودن پای یک خواستگار دیگه مطرح کردن درست بوده؟
آخه میدونید، من اوایل یک بار بصورت صریح ازش پرسیدم که آیا فرد دیگری تو زندگیت مطرح هست، وایشون هم صریحاً گفت نه. همچنین یک بار بعد از اون ماجرا هم (البته با لحنی التماس گونه) ازش خواستم که بهم بگه مسئلهی اون خواستگار، دقیقاً همونجوریه که اون روز بهم گفت یا نه، و ایشون گفت تقریباً.
آیا امکان داره ایشون به خاطر فشار خانوادش مبنی بر اینکه الان تو سن ازدواجشه ولی این پسر (که خودم باشم) صرفاً بر اساس احساسات حرفی زده و با آینده خودت بازی نکن و ... تصمیم به همچین برخوردی گرفته باشه؟
و البته هزار آیا دیگر که تو ذهنم شکل گرفته....
نمی دونم به خدا. خودم هم شدیداً فکرم مشغوله. من که واقعاً تصمیم واقعی برای ازدواج گرفته بودم و تردیدی هم نداشتم و مطمئن هم بودم که به هم میاییم.
در آخر اینکه به نظرتون چاره کار صبره و فراموش کردنش یا اینکه دوستان راه دیگهای پیشنهاد میکنید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)