من هميشه فكر ميكردم دختر مستقل و معتمد به نفسيم و واقعا هم نظر بقيه هم چين واسم مهم نبوده.ولي توي دوره عقدم يه اتفاقاتي افتاد كه هم خودم و هم همسرم پي برديم كه نه ،انگار بقيه خيلي روم نفوذ دارن...مهم تر از همه خانواده م.مثلا اگر پدر و مادرم حرفي بزنن كه زياد منطقي نباشه ولي شوهرم مخالفت كنه سريع عصباني ميشم.گاهي حس مي كنم به زور دارم تلاش مي كنم كه همه من و همسرم رو دمست داشته باشن و به محض اينكه كسي همسرم رو نقد كنه پشت شوهرم رو خالي مي كنم و حق رو به طرف ميدم.اون بيچاره هم هميشه ميگه ديدت نسبت به من خيلي منفيه.انگار هر چي بقيه مي گن درسته و اون نادرست ميگه.دوست دارم مثل زنايي باشم كه تحت هر شرايطي جانب شوهرشون رو نگه ميدارن و اشتباهاتشو مي بخشن.
من حتي توي درس و شغلم هم نفوذ بقيه رو حس مي كنم.مثال خيلي واضحش تلاش براي ادامه تحصيله كه بخاطر شاغل بودنم و كار تمام وقتم و متاهل بودنم يه جورايي دارم در حق همسرم كوتاهي مي كنم تا بتونم درس بخونم ولي گاهي به اين نتيجه مي رسم كه همه اين تلاش براي راضي نگه داشتن خانواده و اطرافيانمه تا بگن من موفقم!!
باور كنيد دست خودم نيست ولي كوچكترين اظهار نظري درباره شوهرم از طرف بقيه باعث ميشه اونو مقصر بدونم!!!اين هميشه منو عداب ميده.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)