[size=medium]
عصر تاسوعا بود و همه جمع شده بودن توی پارکینگ خونه عموی بزرگ من برای شستن ظرف های نذری ظهر. من و مهربان آخر از همه رسیدیم و طبق معمول دست در دست هم رفتیم توی پارکینگ. بعد از سلام و علیک، دیدم چند نفریشان دارند دیگ می شورند! با شعف هر چه تمام تر پرسیدم:" اِ ظرف ها تموم شد؟!! "
آخر معمولا دیگ ها، آخرین قطعاتی است که شسته می شود ...
عمو که سن و سالی از او گذشته و در حال پهن کردن یک شلنگ بود خندید و گفت:
"اول شما دست همو ول بکنید!"
همه زدند زیر خنده. ظرف ها هنوز نرسیده بود
آخ که چقدر این جمله عمو توی آن جمع چسبید آن روز ...
پانوشت:
این دست همدیگر را گرفتن، همیشه و مخصوصا پیش دیگران حس خیلی خوبی دارد.
اگر خانه یکی از اقوام مهربان میهمان باشیم، او دست مرا محکم می گیرد که یعنی "حواسم بهت هست که تنها نمانی" و اگر خانه اقوام من باشد، بر عکس.
اینجوری قلب هایمان استوار تر است.
حتما امتحانش کنید.
[/size]






پاسخ با نقل قول

).خلاصه شب وقتی برگشت دیدم یه مشمبا پر از گوجه و فلفل و تخم مرغ و نون بربری و از این جور چیزا گرفته با تعجب نگاش کردم دیدم با افتخار میگه امشب میخام برات املت مخصوص درست کنم(یکی نیست بگه آخه املت چیه که مخصوصش چی باشه!!!)خلاصه من که حسابی تنبلی کرده بودم و همه ی غروبو تو همدردی چرخیده بودم با خیال راحت پشت لب تاپم لمیدم و موافقت خودمو با صدای بلند اعلام کردم و به ادامه گشت و گذارم تو همدردی پرداختم.
)البته همسری بیدار شده بود.از همون اول شروع کردم ناز کردن.اونم اول صبحانه رو تو سینی اورد اتاق.واسم لقمه گرفت.بعد هم قرص.خیلی چسبید.
اينقدر حاااال داد....امروز لقمه هاشو خوردم خيلي خوشمزه بودن.صبح زنگ زدگفت صبحانه خوردي؟منم گفتم دست درد نكنه.خيلي خوشمزه بودن.
قبل ترها سابقه ای از شعر هایش داشتم و می دانستم قشنگ می نویسد. همه وجودم شده بود شوق خواندن. خواندن چیز هایی که او می نویسد. بار ها و به هزار حیله و ترفند از او خواستم آدرس حیات خلوتش را به من هم بدهد... قهر نمادین! ناز کردن. اخم کردن. ناز کشیدن. خواهش ... نداد که نداد. می گفت صبر کنم چند ماه دیگر... مگر می توانستم؟! مگر می شد؟!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)