در جواب دختر مهربون باید بگم که تقریبا بیهوده میگذرونم. راستش مدتی هم با افسردگی دست و پنجه نرم میکردم و هنوز هم دارم دارو مصرف میکنم. ولی نمیدونم این تشدید همون حالتهای افسردگیه یا از اون جداست.
فقط کارهای روزمره و یکمی مطالعه. درس هم میخونم اما فقط برای وقت گذرونی و سرگرم شدن!! جدی نمیخونم. بیرون خیلی کم میرم و ارتباطم با دوستام در حد گاهی اس ام اس شده. زیاد حوصله ی کسی و کاری رو ندارم.
گفته بودم : برای کسی که زمانی به خدا ایمان داشته و هدف حیات رو عشق میدونسته اما الان به پوچی رسیده و معنای همه چیز در نظرش شکسته چه راه حلی وجود داره؟ چه پیشنهادهایی دارید؟
اشاره کنم که فردی بودم که اعتقادات مذهبی هم داشته و در مورد فلسفه زندگی و دین و ... مطالعات داشتم و علاقمند به این مسائل بودم.
و آقا کیوان پرسیدن که چی باعث شد از اون عشق جدا بشی و به پوچی برسی؟
در پاسخ ایشون باید بگم که شاید چون حس کردم خدا هم منو نمیخواد!! و هر کاری که میکنم همونطور که بقیه نمی بینن اونم نمیبینه!! نه اینکه بگم خدا و آدمها رو یه جور میدونستم. نه اصلا. ولی من خودم احساس ارزشمندی رو در خودم از دست دادم.شاید چون خیلی کم پیش اومد که تحویلم بگیرن. کم کم خودم هم باور کردم که حتما خوب و درست نیستم و کارهام بی ارزشه.خیلی با این حس جنگیدم و تحقیر شدنهام رو تحمل کردم و سعی کردم نشکنم.اما تحمل تحقیر خیلی درد داشت. و آخرش انگار برای رهایی از این درد تسلیم شدم.گاهی حس میکنم یه بچه دبستانی هستم نه یه دختر بالغ!! انگار مثل بچه ها نیازمند محبت و توجه دیگران شدم. ببخشید واقعا نمیدونم چطوری باید توصیف کنم. یه جورایی خودم هم شدم دشمن خودم.اخیرا خیلی پیش میاد که میدونم اگر فلان رفتار رو بکنم تحقیر میشم و یا ملامت اما دقیقا همون کار رو انجام میدم . فکر کنم دارم روانی میشم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)