بذارین رک بگم.خیلی ناراحتم.احساس میکنم عمرم تلف شد.شاید در واقع ربطی به موضوع تاپیک نداره ولی میخوام بگم.حداقل اروم بشم.
من دانش اموز زرنگی بودم.مدارس خاص نمره هام هم خوب بودن.یادمه یه زمانی به روانشناسی خیلی علاقه داشتم اما ازدرسای سنگین و کسل کننده رشته انسانی ترسیدم.مدرسمونم فقط تجربی و ریاضی داشت.هنرم خیلی خوب بود.استعداد نقاشیم بالا بود.واقعا اغراق نمیکنم.دلم میخواست فنی حرفه ای گرافیک یا معماری یا کامپیوتر بخونم اما پدرم نذاشت.همه میگفتن تو درست خوبه فنی حرفه ای مال شاگرد تنبلاس(هوم.چه مسخره).
نمیدونم چرا اونموقع انقد به پدرم وابسته بودم.نظرش خیلی برام اهمیت داشت.پا رو دلم گذاشتم رفتم یه رشته دیگه.بازم برام درساش جالب بودن اما سر کنکور به دلایل زیاد که حالا حوصله گفتن ندارم رتبم اونجور که دلم میخواست نشد.موقع انتخاب رشته با کمک دوست پدرم که کارش همینه انتخاب رشته کردیم.البته فقط روزانه و 2تا شهر زدم.کلا چندتا رشته بیشتر نشد.پدرم نمیخواست یه شهر دیگه برم.همون موقع به دوست پدرم گفتم بعضی ازاین رشته ها رو نمیخوام اما اون گفت اصلا به اینا نمیکشه و رشته های قبلیش قبول میشم.ازشانس من دقیقا همون که نمیخواستم روزانه اوردم و دیگه نمیتونستم انصراف بدم.دقیقا 4سال با گریه رفتم دانشگاه.تموم سعیمو کردم به درسام علاقمند بشم اما دریغ از یه کم تغییر.من که تا قبلش همه درسارو سر کلاس یاد میگرفتم دیگه به درس گوش نمیدادم.برام قابل درک نبود چرا باید اون مزخرفات رو تحمل کنم.اون محیط برام عذاب اور شده بود.برای همین و به دلایل دیگه یه کم سراغ کارای حاشیه ای رفتم اما برگشتم.باور کنید فرداش امتحان ترم داشتم اما یه صفحه هم نمیخوندم.نمیدونم چه جوری پاسشون کردم.تا الان که درسم تموم شده اما هنوز باش کنار نیومدم.احساس میکنم عمرم تلف شده.وقتی که میتونستم تو چندین رشته دیگه بذارم و موفق بشم هدر رفت.
واسه همینه که با کار هم مشکل دارم.نه رشتمو دوست دارم.نه کار غیر تخصصی فایده داره مثه یه مسکن موقته.
میدونم میخواین بگین خیلیا تو یه زمینه غیر رشتشون کار میکنن و موفقن.یا خیلیا شرایط منو داشتن و باش کنار اومدن.اما من نمیتونم.دوسش ندارم نمیتونم باش کنار بیام.وقتی یه جاییم غیر رشتم میرم حس میکنم اونطور که دلم میخواست نیستم.میدونم میگین مستقل نبودم خودم واسه خودم تصمیم نگرفتم اما نمیدونم چه جوری بگم حرف و احساس پدرم خیلی برام مهم بود.اگه بهم اعتماد نداشت یا از کاریم ناراحت بود عذاب وجدان ولم نمیکرد.خیلی روش حساس بودم
آه...دلم خیلی پره.تو یه نقطه stop کردم و حیران موندم.احساس میکنم زندگیم فنا شد ازموفقیت به ته دره شکست سقوط کردم.برم اون هنر و یاد بگیرمو فلان فن رو بلد باشم چاره نیست.چیزی که بقیه با 4سال درس نمیتونن یاد بگیرن من با 4تا دوره زپرتی چه جور یاد بگیرم.به خدا توقعم زیاد نبود فقط یه اپسیلون علاقه
بعضی وقتا میگم ارشد یه رشته دیگه بخونم اما این رشته ها انقد ازهم پرتن که باید عین 4سال کارشناسی رو بخونم.
واسه همین دلم میخواد کار کنم اما نه اینجوری؟واسه همین از جایگاه کاریم هیچ وقت راضی نبودم.اما ازطرفی مستقل بودنو خیلی دوست دارم.چیزی که بودم با چیزی که هستم فاصله ها تفاوت پیدا کرده
طولانی شد.می دونم
:اگه کسی درک کرد چی میگم و راهی داشت بگه
فردا یه امتحانی دارم 1کلمه نخوندم









علاقه مندی ها (Bookmarks)