ماهیگیر که هر روز جهت ماهیگیری به دریا میرفت و ماهی نمیگرفت وقتی به قلاب او نگاه کردند دیدند قلاب او صاف است گفتند اگر بخواهی ماهی بگیری باید نوک قلاب را کج کنی گفت من دنبال ماهی دیگری هستم تا اینکه خبر دولتمردان رسید و بعد به شاه، شاه گفت: او را بیاورید نیامد گفت من وقت ندارم. تا اینکه یک شبی وزیر باتفاق شاه در منزل او آمدند گفت من بخاطر اینکه شمارا بتوانم ملاقات کنم و باینجا بیاورم.این کار را میکردم.
خدایا اعمال برخی بندگانت هم همینگونه است اکثر اونها نیتشون خیره و می خواهند که تو به قلبشون سر بزنی و حضور تو رو لمس کنند.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)