سلام
واقعا متاسفم و نمی دونم چی بگم
از مدیر همدردی عزیز و سایر کارشناسا می خوام که حداقل این تاپیک رو راهنمایی کنند
ماها نظراتمون همه از روی تجربیات زندگیه خودمونه و کارشناسانه نیست
لطفا ..........
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
سلام
واقعا متاسفم و نمی دونم چی بگم
از مدیر همدردی عزیز و سایر کارشناسا می خوام که حداقل این تاپیک رو راهنمایی کنند
ماها نظراتمون همه از روی تجربیات زندگیه خودمونه و کارشناسانه نیست
لطفا ..........
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (چهارشنبه 16 آذر 90)
تشکرشده 839 در 390 پست
رخساره جان، اینم اطلاعاتی که خواسته بودی :
88966861
دکتر سلطانی
بلوار کشاورز ، روبروی بیمارستان پارس ، ساختمان 146
یکشنبه و چهارشنبه
از قبل باید وقت بگیری
45 دقیقه 22 تومن
shamim_bahari2 (چهارشنبه 16 آذر 90)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
شمیم جان میدونم خسته ای، اما دوس دارم یه چیزی رو صادقانه بهت بگم
به خدا منم آرزوم بود(حالا به درست یا غلط بودنش کاری ندارم) شوهرم مثلا ده روز اول محرمو لباس مشکی بپوشه و آدم مذهبی باشه، اما حتی همین دو روز تا وقتی اومد مهمونی نذری داداشم ،هر دو روز اشک منو دراورد.
یا شام که خونه داداشم دعوت بودیم با اینکه خودشم اول کلی ذوق کرد اما درست لحظه رفتن شروع کرد به بهانه گیری و کلاس گذاشتن،و انقدر نق زد که فقط خدا میدونه و بس،(میشه هرجا میخوایم بریم یه الم شنگه ای داشته باشیم؟!) اونجا هم با من بت زهر مار بود،نمیدونم به چه جرمی؟
خونه بابامم که رفته بودیم اولین نفر بود که یکسره میگفت بریم بریم بریم!! تمام اون لحظات دوس داشتم دیگه زندگیم با این آدم تموم بشه و خودمو به خاطر انتخابم سرزنش میکردم،
اما همین که تو راهه رفتن، دید من خیلی سردمه و دندونام به هم میخوره شالشو باز کرد و با اینکه خودشم سردش بود اما دور گردن من بست،تمام سختیهای این دو روز تعطیلی رو سعی کردم فراموش کنم.
منظورم اینه که تمام نقطه ضعفهای شوهرتو بزرگ کردی(البته کاملا درکت میکنم چقدر سخته) اما اصلا از مثبتاش یادتم نمیاد و این اشتباهه.
شاید از این زندگی نجات پیدا کنیم ، شاید با فرد دیگه ای ازدواج کنیم و تازه اون وقت بفهمیم چقدر رفتارای همون فرد اول بهتر بود اما ما هرگز نمیدیدیم و قدرشو نمیدونستیم.
خیلی سخت نگیر و به مشکلات بعدشم فکر کن لطفا.
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (چهارشنبه 16 آذر 90)
تشکرشده 839 در 390 پست
عزیزم مرسی که برام نوشتی
من نکات مثبت رفتاری همسرمو فراموش نکردم، بلکه از بین رفته
هر روز کمتر و کمتر شد تا به اینجا رسید
مشکل از من نیست، مشکل از شوهرمه که همیشه سعی میکنه برای دیگران خوب باشه
به مشاوره هم رک گفت
گفت مامان بابای من ، که البته 70-80 سالشونه، هیچوقت قربون صدقه هم نمیرن ولی همه میدونیم همدیگه رو دوس دارن
تا آخر عمر که نباید بگم دوستت دارم یا براش گل بخرم یا ....
الآن باید خودش بدونه دوستش دارم
میدونی یعنی چی؟
یعنی میخواد با من طوری رفتار کنه که باباش با مامانش رفتار کرده، یعنی رفتار یک مرد با زنش در 150 سال پیش
از نظر شوهر من ما عشقبازیمونو کردیم، نامزد بازیمونو کردیم، حالا دیگه باید زندگی کنیم
زندگی هم یعنی
زن بشینه کنج خونه کهنه بچه بشوره، مردم بره هر غلطی دلش خواست بکنه و تا حدی که زن پر رو نشه هم خرجش کنه
تو حاضری مثل مادربزرگت زندگی کنی؟
من هیچی از زندگیم نمیدونم، راجع به مسائل مالی، اینده مالی، تصمیمات مالی، نحوه تربیت بچه و ...
هیچی
و فقط ایشونن که تصمیم میگیرن
و این چیزیه که از اول رو نکرده بود، شوهر من یه پوسته امروزی با باطن دو نسل قبل داره
و اینو به این راحتی نمیشه درست کرد عزیزم
![]()
shamim_bahari2 (چهارشنبه 16 آذر 90)
تشکرشده 292 در 154 پست
شمیم جان
تو خیلی محکم حرف می زنی نمی دونم این از روی تنفره یا خستگی یا...
اما اگه خودتم نمی دونی امتحانش راحته؟
به این فکر کن که اگه ازش جدا شی اگه اومد دادگاه هزار تا تعهد داد اگه اومد گریه زاری کرد ( به فرض) تو دلت نرم میشه یا نه ؟
بهش مهلت میدی یا نه؟
به این فکر کن اگه نخواست طلاقت بده اگه هر چند سال هم طول بکشه خسته میشی یا پات میلغزه اون وسط یا نه فقط رهایی می خوای و می جنگی؟
به اینم فکر کن که بالاخره تو هرچوری هم باشی به محبت مرد خواه ناخواه نیاز داری چون زنی . اگه خواستی ازدواج مجدد کنی و مثلا خدای نکرده اون یه مرگ دیگه ای داشته باشه و یه جوره دیگه اذیتت کنه ( مثلا بدبین باشه) می خوای چیکار کنی؟
به همه چیز فکر کردی؟؟
فرانک68 (چهارشنبه 16 آذر 90)
تشکرشده 839 در 390 پست
فرانک جان، اولا که من فکر نمیکنم دیگه بتونم به هیچ مردی اعتماد کنم و ازدواج کنم
دوما اینبار عاقلانه تر میرم جلو و همه ضربه هایی که خوردمو باهاش بررسی میکنم تا تکرار نشه
میدونی، الآن در مورد کارم که حرف بخواد بزنه، محکم وای میستم و میگم تو عقدنامه امضاء کردی و حق حرف زدن نداری، ولی اگه مسائل مالی و همه چیز دیگه رو هم پیش بینی میکردم و رو اعتماد و عشق پیش نمیرفتم الآن دستم پر بود
من فکر میکنم الآن خیلی چیزا رو بلدم و مطمئنا بعدا کمتر ضربه خواهم خورد
من از روی عشق و اعتماد، هیچ چیزی از حق های توی عقدنامه رو نخواستم چون فکر میکردم همونیه که همیشه میخواستم و شوهرم خودشو اونقدر خوب نشون داد که علارغم تمام عاقلانه عمل کردنم بازم گولم زد
اما اینبار حتی اگه پسر پیغمبر هم بیاد جلو همه حق و حقوقمو ازش میخوام و محکم کاری میکنم، از نظر من عشق فقط یه حرف مسخره برای نرم کردن دل دختر و رسیدن پسر به مقاصدشه و یه دروغ قشنگه
اگه بیاد جلو ناله و زاری هم کنه، چیزی ازش میخوام که اگه واقعا و واقعا تغییر کنه بهم میده و میدونم این محاله
وقتی بگردم بگم اگه میخوای باورت کنم نصف خونه رو بزن به نامم و ماهی فلان قد بزن تو حسابم تا بهت اعتماد کنم
وقتی بهش بگم هرچی برام خانوادم مایه بزاری برای خانوادت مایه میزارم ، و میدونم نمیتونه سر قولش بمونه و خودشو اصلاح کنه
پس اون اصلا چیزی رو قبول نمیکنه که بخواد نوبت به نرم شدن من برسه عزیزم
دیگه حاضر نیستم بابت چیزی کوتاه بیام، حق و حقوقمو میخوام نه بیشتر
حق و حقوقی که تا امروز بخاطر عشق و علاقه و درک و اینطور مسائل نادیدش گرفتم و خودمو عذاب دادم و هیچ کجا حساب نشد ، حالا میخوام که بفهمه تا حالا براش چکار کردم
بعدشم شماها چرا به طلاق اینطوری نگاه میکنین؟
طلاق به جا خیلی هم خوبه، بابا وقتی میرین سرکار، یکسال دوسال تحمل میکنین میبینین اوضاع هر روز داره بدتر میشه میرین دنبال یه کار بهتر میگردین
و اگه درست بگردین یه موقع همین عوض کردن کار میشه سکوی پرتاب شما به سمت موفقیت بیشتر چون با تجربه بیشتر دارین انتخاب میکنین
طلاق هم همینه
من دوسال، یعنی از بعد عقدم دارم میجنگم، تحمل میکنم، میسازم و میسوزم، تلاش میکنم، ولی فایده نداره
چرا تا آخر عمرم باید اینطوری ادامه بدم؟ میخواد 50سالگی درست بشه؟ نمیخوام درست شه
تو پیری و دم مرگ همه خوب میشن
من الآن جوونم، به قول خودت الآن نیاز به محبت یه مرد دارم، تو خونه شوهرم دارم محبت میبینم؟
نه عزیزم
دارم توهین میبینم، بی مهری میبینم، شاهد محبتش به دیگرانم
با طلاق کدوم یکی از اینا رو میخوام از دست بدم؟ باید نگران چی باشم ؟
تشکرشده 292 در 154 پست
زندگی خیلی سخته چه متاهل باشی . جدایی هم یجور . من اصلا با طلاق مخالف نیستم مخصوصا الان که بچه هم نداری. عزیزم فقط نمی خوام بعدا حتی واسه یک دقیقه به خودت بگی اگه اونطوری میکردم درست میشد . اگه اینطوری می کردم اونطوری میشد این فکرا ادام و آب میکنه باید مطمئن و محکم تصمیم بگیری منظورم این بود . که اگه خاطره خوبی هم داری پس فردا اذیتت نکنه چون جای برگشتی نیست.
باید 100 در 100 تنفر باشه تا بتونی.
من نگفتم که بسور بساز چون اتفاقا می دونم که هیچ کس جز خودت اذاب نمیکشه توی این زندگی که هیچ قیمتی نداره.
اما می خوام قاطعانه عمل کنی.
فرانک68 (چهارشنبه 16 آذر 90)
تشکرشده 839 در 390 پست
فرانک جان تو این دوسال هیچ کاری نبوده که نکرده باشم، دیگه آخر سر مشاوره هم رفتم دیگه
اینجا، خودم، تجربه دیگران، مقاله ها، مطالب روانشناسی، کتاب، هر کدومشون هرکاری گفتن کردم
ولی فایده نداره
چون ذات شوهرم اونطوریه و اونطوری تربیت شده، و متأسفانه اونقدر نقش بازی کردن رو خوب بلده که من گول خوردم
خانوادگی برای کلاس گذاشتن و جذب اطرافیان و پوشش دادن به نداشته هاشون نقش بازی میکنن
و من اینو الآن میفهمم و واقعا قبل از این قابل فهم و درک نبود، تا باهاشون قاطی نشی متوجه نمیشی
من با تمام احساس و عاطفه و عشق و درک و وجودم وارد این زندگی شدم ولی یه دفعه دیدم یه دیوار جلومه
دیواری که تا دیروز در باغ سبز بود
و منطقش اینه که به اندازه کافی در باغ سبز بوده و الآن دیگه وقت دیوار شدنه
میشه کاریش کرد؟
تشکرشده 24 در 16 پست
الان یک ساعته دارم تمام تاپیک هاتو میخونم... از صمیم قلب میخوام اوضاع درست شه.
تو خیلی خوب برخورد کردی. گرچه نمی دونم بقیه ماجراهاتون چی بوده.
امیدوارم به آرامش برسی...هر جور که صلاحته.
Ideal00 (چهارشنبه 16 آذر 90)
تشکرشده 292 در 154 پست
نوشته اصلی توسط shamim_bahari2
فرانک68 (چهارشنبه 16 آذر 90)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)