من ادم ضعیفیه ام در قبال حسم نسبت به اون ...هرکسی ضعفی داره و پاشنه آشیل من اونه. می تونم هزاران سختی رو تحمل کنم...تنش ها رو مدیریت کنم...ایمان قوی داشته باشم در هر گرفتاری ولی عشق اون که به میون میادد...دستم می لرزه با وجودی که می دونم درس زندگی ام اینجاست..
درکت می کنم عزیزم احساس می کنم کلماتت همونهایی هست که از دل من میاد ..تو می دونی من خودمم توی یه رابطه اینطوری وارد شدم ..المیرای عزیزم من به یه نقطه توی این رابطه رسیدم و اون این بود که ::::
با اون بی قرار بودم و بی اون هم بی قرار
پس تصمیم گرفتم اقلا از یه سمت بی قرار باشم ..شاید باور نکنی اما از روزیکه رفتم مشهد و از امام رضا خواستم کمکم کنه از این برزخ بیام بیرون انگار درونم معجزه شد ..حسم عوض نشد .عشقم کم نشد ...خاطره هام پاک نشد .دلم آروم نشد اما امام رضا کمکم کرد بذارمش کنار ..طاقتمو زیاد کرد .صبورم کرد ..
از وقتی گذاشتمش کنار آروم شدم .از دور حتی با اوردن اسمش و خاطرش لذت می برم ..باور کن هنوز بوی عطرش توی مشاممه ...تو درک می کنی چی میگم اما درک کن دیگه رنج نمی کشم ..آروم شدم .نمی خوام بگم تو هم اینکار رو بکنی ولی دعا می کنم همین ارامشی که امام رضا بهم هدیه داد به تو هم بده..
یه جایی خوندم شکسپیر گفته::
چیزی را که نمی توانی بدست بیا وری فراموش کن
و چیزی رو که نمی توانی فراموش کنی بدست بیاور.
حالا خودت فکر کن ببین می خوای کدومشو انتخاب کنی ..
مواظب خودت باش .تو باارزشی![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)