بالهای صداقت عزیزنوشته اصلی توسط بالهای صداقت
اما واقعا در حق من بد می کنند. دلم می خواست وضعیت شغلیم رو برات بگم تا خودت قضاوت کنی که چقدر در حقم اجحاف کردن.
کارم داشت به شکایت می کشید. تازه اونجا فهمیدم که اونا حق نداشتن و از بی اطلاعی من استفاده کردند.
منتهی نمی خوام جزئیات مشکلات کاریم رو اونجا مطرح کنم که مبادا شناخته بشم.
بخدا دلم می خواد یه نفر فقط یه هفته بصورت ناشناس لحظه به لحظه کنارم باشه و خودش ببینه که چقدر بد باهام برخورد میشه. احساس می کنم زبونم قاصره از بیانش ولی بخدا رفتارها بی حرمتی و خرد کننده شخصیته.
نمی دونم چه اشکالی وجود داره، یه چیزی هست که من ازش بی خبرم.
اما خیلی احساس ضعف می کنم، دلم می خواد به یکی تکیه کنم. یکی ازم پشتیبانی کنه...
حالا بگذریم. خدا رو شکر می کنم که این شکم برطرف شد.
الان فقط به این فکر می کنم و بس.
احساس می کنم توانایی حل بقیه مشکلاتی که با شوهرم دارم رو داشته باشم ولی اینکه پای کسی دیگه وسط بیاد، دیگه من عاجزم.
بازم خدایا شکرت...






چشماشو بسته و میک می زنه ... آخ! چه لحظاتی رو داری از دست می دی بانو! ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)