در جواب بی دل عزیز یک مطلبی رو یادم اومد که عنوان کنم ..این فکر کنم جواب اون قسمتی باشه که ایشون گفتن باید ارتباطت رو با این آقا حتی خانوادگی قطع می کردی ..
بی دل عزیز سه ماه از آشنایی ما توی نمایشگاه گذشت و من طبق قرار داد کاریم با ایشون دنبال راه اندازی دفترشون بودم .و تماس هامون تقریبا زیاد بود البته بیشتر تلفنی .یه روز که اواخر تحویل دفتر بود ایشون با یکی از همین دوستان سیاسی مذهبی پولدارشون اومدن دفتر .من اون دوستش رو اولین بار بود می دیدم .دوستش همینکه نشست شروع کرد به پرسیدن سوالاتی از من که شما چی خوندین و کدوم دانشگاه بودین .من جواشو خیلی مودبانه دادم ..ایشون ادامه دادن که از همون دانشگاه می تونستین اقدام کنین برای اقامت کانادا چون اون دانشگاه کانادایی هست و من جواب دادم که امکانش فقط از طریق ثبت نام دکترا هست که هزینه اش خیلی بالاست و قبلا پرسیدم ..ایشون بدون هیچ مقدمه ای گفتن که من یه راه خیلی سریع و اسون برات سراغ دارم اگر خواستی و تصمیمت جدی بود بگو معرفیت کنم .پرسیدم راهش چی هست ؟؟ و اون آقا گفت که شما مبلغی میدی و با یه آقایی عقد می کنی و میری و همینکه اقامتت رو گرفتی پول اون آقا رو پرداخت می کنی و جدا میشین و هر کسی میره راه خودش!!!!!!!!!!!!!!!! من از این حرف شوکه شدم چون من کلا به کسی نزدیک نمی شم بخواد از این راهنمایی ها بهم بکنه ضمن اینکه من اصلا اون زمان متاهل بودم!! نفسم بند اومد و همین آقا یه دفعه که اینو شنید پرید وسط حرف ایشون که این حرفا چیه به این خانم می زنی و این چه راهنمایی هست؟؟ اونا داشتن بحث می کردن که من از دفتر اومدم بیرون ..سوار ماشینم شدم و به همین آقا زنگ زدم گفتم می خواستم باهاتون صحبت کنم ..ایشون گفت قبل از هر صحبتی من از شما واقعا و قلبا معذرت می خوام خودم خیلی ناراحتم و شما بدترم نکنین ..ایشون آدم گستاخی هستن..
من گفتم نه موردی نیست و هر چی بود تموم شد .من فقط از شما یه خواهشی دارم و اون اینه که نمی خوام دیگه با شما هیچ تماسی داشته باشم .حتی نمی خوام صداتونم بشنوم .اگه با من تماس بگیرین برخورد متفاوتی ازم می ینین ..ایشون گفت هر طور صلاح شماست و من اصراری ندارم اما اقلا صبر کنین بیاین دفتر برای حساب و کتابتون ..گفتم من هیچی نمی خوام و خدارو شکر که دفترم بهتون تحویل دادم و می تونین شروع به کار کنین .تنها چیزی که می خوام اینه که دیگه شما رو نبینم .و ایشون گفت حتما...
از فرداش ارتباط ما کلا قطع شد و هیچ کدوم کوچکترین تماسی نداشتیم ..بعد از چند هفته شوهرم ازم پرسید که چرا از اقای فلانی خبری نیست و من همه جریان رو بی کم و کاست براش تعریف کردم و گفتم دیگه نمی خوام ایشون رو ببینم ..شوهرم کمی عصبانی شد و فقط گفت من به ایشون بابت کمک هاش توی ایران خیلی مدیونم .و فرصتی هم برای تشکر نموند ...به هر حال قضیه کاملا فراموش شد تا دقیقا یک سال بعد..
یه روز با شوهرم و مادر و برادرم رفته بودیم خرید .اون روز شبش تولد من بود و شوهرم برام جشن مفصلی گرفته بود و دوستام همشون با خانواده هاشون دعوت داشتن ..ما هم رفته بودیم برای خرید برای شب مهمونی ..ما توی یه فروشگاه بزرک بودیم که برادرم اومد توی فروشگاه و گفت بدو برو شوهرت بیرون باهات کار داره .یکی از دوستاتون بیرون و شوهرت می خواد تو باهاش احوالپرسی کنی ..گفتم اسمش چیه گفت نمی دونم نشناختم یه آقایی هست ..باور کنین فکر هر کسی رو می کردم جز این اقا .مخصوصا که شوهرم هم جریان رو کامل و دقیق می دونست ..همینکه اومدم بیرون و دیدمش خیلی رسمس سلام کردم و اونم خیلی رسمی عین همیشه جواب داد ..شوهرم به شوخی گفت آقای ایکس داشت در می رفت من به زور نگرش داشتم تا تو بیایی!! اون آقا هم شرمنده شد و گفت نه این حرفها چیه من جایی مهمون بودم باید برم .فقط دیدم وقتی داشت می رفت به شوهرم گفت من اهل مهمونی و پارتی نیستم و اصلا اینجور مجالس نمی رم ولی فردا صبح میام خدمتتون برای عرض ادب ..وقتی شوهرم رفت گفتم چی می گفت .گفت دعوتش کردم برای شب که قول نگرد !!!!!! خیلی عصبانی شدم و گفتم این چه کاریه !! تو خوب می دونی من مشکلم با این آقا چیه تو دیگه چه مردی هستی!!! و اون جواب داد که قضیه رو شلوغش نکن ..ایشون توی ایران برای من خیلی مفید هستن .ضمن اینکه من بهش خیلی مدیونم و تو هم بیخودی یه قضیه رو گنده کردی که شر درست کنی !! من خواستم شما رو آشتی بدم و این مساله رو تموم کنم!!!!
فردای اون روز نزدیک ظهر این آقا اومد خونمون و برای منم یه گردن بند سنگین طلا کادو اورده بود و کلی عذر خواهی که دیشب نتونسته بیاد و همون جا بود که با مادرم و برادرم هم اشنا شد ..شماره دادن و شماره گرفتن و تک و تعریف و شرایط برادرم و از بعدش برادرم رفت تهران توی دفترش بدون اینکه من خیلی در جریان باشم و یا مداخله کنم .بعد هم که با دفتر من مدام تماس داشت .من شرکت مسافرتی هواپیمایی داشتم و ایشون برای رفت و آمدهاش مدام با ما در تماس بود و بعدش هم که مشکلات بازداشت شوهرم و کمک های اون برای آزادی ....خلاصه این رابطه اینطور ادامه پیدا کرد ..من سعی خودم رو اون زمان کردم بی دل عزیز ..ولی متاسفانه موفق نبودم ..پس می بینی که نه دلبری کردم و نه ا دست پس زدم و نه با پا پیش کشیدم!!!!!![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)