مرخصي بگير برو خونه يه چند روز نباش
بذار بزرگترها وارد بشن.استعفات رو ننويس و چيزي هم بهش نگو اگه اداره زنگ زد جوابشو نده و قطع کن.از بي آبرويي نترس اون فهميده تو ميترسي داره کار رو بدتر ميکنه.از هيچي نترس به خودت مسلط باش.بذار چند روز بدون اينکه حرفي بينتون رد و بدل ميشه بگذره.اگه بزرگترها گفتن با هم حرف بزنين بگو فعلا نميخوام باهاش حرف بزنم چون هم اون و هم من از دست هم خيلي عصباني هستيم و ممکنه چيزي به هم بگيم که دعوا بشه فعلا سکوت کن و در مقابل عصبانيت هاش کاري نکن چون با کاري که کردي لجش رو درآوردي و الان نميفهمه چيکار ميکنه.اگه بابات گفت نترس و بمون تو اداره بگو نميتونم رو کارم تمرکز کنم چون اين اتفاقي که افتاده بدجور به همت ريخته و براي اينکه همکارا نفهمن تصميم گرفتي چند روز نري سرکار.حتما حتما موبايلت رو خاموش کن و بهش اصلا جواب نده.بذار چند روز هر دوتون دو از هم باشين بدون اينکه حرفي به هم بزنيد..
ميدوني دقيقا حست رو ميفهمم چون يه بار دعواي من با همسرم اينطور شد طوري که مثل يه حيون از خونه منو انداخت بيرون بعد از اون هم خانوادم فهميدن ولي ازشون خواستم کاري نکنن رفتم خونه مامانم اينا ،ميدوني اتفاقات زيادي اون مدت افتاد که حوصله ات سر ميره اگه بگم نميدونم شايد تو تايپيک هام اين موضوع رو نوشتم ميدوني مدام تهديد ميکرد منم يه هفته موبايلم رو خاموش کردم کلي اس ام اس ميداد و زنگ ميزد ولي جرات نداشت خونمون زنگ بزنه تا اينکه بعد از يه هفته که قبلش اس ام اس داداه بود که عقدنامه رو بيار بريم طلاق بگيريم اومد اداره با عصبانيت منم چيزي نگفتم با هم رفتيم بيرون اداره گفت عقدنامه رو اوردي گفتم نه.گفتم من با اجازه بزرگترها بهت بله گفتم اونها در جريان ازدواج من بودن الان هم سرخود نشدم که عقدنامه رو بردارم بيارم برو خونمون و از اونها بگير و بعد ديگه حرفامون رو به هم زديم و من گريه کردم و بعد از کلي حرف زدن هر دومون از هم معذرت خواستيم و بعد قرار شد من برگردم خونه









علاقه مندی ها (Bookmarks)