ممنون شب باروني عزيز از پاسخت
واقعيت اينه كه من الان شرايط ازدواج را دارم و در واقع با اينكه ايران نيستم پيگير اين قضيه هستم بنابراين از ازدواج گريزان نيستم بلكه خيلي هم دلم مي خواهد يك همراه داشته باشم... واقعيت اينه كه ديگه از تنهايي خيلي خسته شدم
اما با وجود اينكه مي خواهم ازدواج كنم يك ترسي هم هميشه در پس ذهنم هست بخصوص هر چه اين قضيه جدي تر ميشه ترس من هم جدي تر ميشه
اين كه ميگيد من از هر تغييري ميترسم را تا حدي قبول دارم اما من در گذشته زندگيم تغييرات زيادي را هم خودم ايجاد كردم... تغيير محيط كار... سفر به خارج براي ادامه تحصيل و...
من از تغييري ميترسم كه ندانم داره چه اتفاقي ميافته ... يك احساس بدي بهم دست ميده مثل اينكه توي تاريكي داري حركت ميكني و هر لحظه ممكنه بيافتي يا با چيزي برخورد كني
اينكه بايد مثبت انديش بود را قبول دارم اما وقتي نگاه ميكنم ميبينم خيلي ها اول با عشق شروع كردند و بعد از چند ماه به مشكل خوردن(كه خودتون ميدونيد نمونه هاي زيادي توي همين سايت داريم كه مشت نمونه خروار) ميگم چه تصميني داره كه من به مشكل نخورم
نكته اي كه در مورد سفر به گذشته و اينده گفتيد درسته من خيلي به گذشته ام (با هدف درس گرفتن) و اينده(با هدف بهتر كردنش) سفر مي كردم و هنوز هم اين عاد را دارم اما دارم رو خودم كار ميكنم كه در زمان حال باشم بيشتر








علاقه مندی ها (Bookmarks)