حنان جان ممنون بابت صحبت های قشنگت
من فکر میکنم اون 1 هفته ای که برای عروسی داییم با هم تماس نداشتیم ایشون این تصمیم به جدایی رو گرفته همون نظر شما فکر میکنم درست باشه که به فکر جدایی بوده .ولی واقعا اخره بی معرفتی بود من که نمیبخشمش.
ولی واقعا منو دوست داشت اینو مطمینم همیشه میگفت خداروشکر تورو دارم اصلا من بزرگت کردم 5 سال دوست بودیم از همه نظر بهت اعتماد دارم میدونم دست ا نامحرمم بهت نخورده اگه تو رو نداشتم توی جامعه ی الان سخت بود دختر خوب واسه ازدواج پیدا کنی
همون دیگه بیخیال اش میشم غرورمو نمیشکنم چون واقعا من مقصر نبودم من هر چقدرم مشکل واسم پیش میومد نمیگفتم 1 سال جدا باشیم از هم.
فقط دعا میکنم که برگرده منم اون موقع دلشو بشکنم منم انتقام بگیرم .
دقیقا 2 روز قبل از این که بگه بعد عروسی داییت زنگ بزن واسم خواستگار زنگ زد خونمون منم بهش گفتم اینم کلی ناراحت شد (من از خودم الکی گفتم که مامانم میگه این دوستت کی میخواد کاراشو جورکنه پس)اینو گفتم اوضاع بدترم شد اره اگه خواستگاره خوبه برو مامانت که اینجوری گفته منم گفتم خیلی بی منطقی تو .از اون روز به بعد اصلا یه طوری شد فرداش یهو وسط حرفمون میگفت اصلا اعصابم خورده خواستگار زنگ زده مگه زمان قدیمه و از این حرفا . اون موقع متوجه شدم خیلی به این موضوع داره فکر میکنه ..............اصلا همه چی خراب شد خراب
علاقه مندی ها (Bookmarks)