متشکرم دوستان خوبم
من از راه محبت و صمیمیت وارد شدم همه این راهها رو رفتم اوایل شوهرم خیلی سر سختی میکرد ولی حالا بهتر شده ولی یه چیزی منو نگران میکنه این که شوهرم هر دفعه یه زمانیو پیشنهاد میده حس میکنم بازیم میده تا یه وقتی که دیکه من نتونم بچه دار شم این خیلی آزارم میده اوایل خیلی امیدوار بود بچش یه وقتی برگرده و با ما زندگی کنه و منم حرفی نداشتم ولی بتدریج که بزرگتر شد و وابستگیش به مادرش بیشتر شد و کار مهاجرت ما نیز قطعی شد دیگه همسرم مطمئن شد که اون بچه هرگز نمیاد پیش ما و از نظر عاطفی هم صلاح نیست از مادرش جداش کنه حالا یه خورده بهتر با قضیه بچه دار شدن من کنار اومده ولی من هنوز نگرانم و از طرفی برام سخته تو یه مملکت غربت تازه برم دنبال دکتر و درمان نازایی ترجیح میدم همینجا بچه دار شم ولی همسرم حرف اول و اخر و دیشب زد و گفت دیگه در موردش صحبت نکن من نمیتونم با زن و یه بچه کوچولو برم یه مملکت غریب اونجا تو باید بشینی از بچه نگهداری کنی و همه مسئولیت زندگی بعهده منه بهتره اونجا اقدام کنی که بچه بعنوان سیتی زن اون کشور یه امکاناتی داشته باشه ولی راستش ایتقدر تو این مدت شوهرم نظرات مختلف داده در مورد زمان بچه دار شدنم و زمانهای مختلفی گفته و بعدش پشیمون شده و گفته نه الان وقتش نیست دیگه به حرفهاش اطمینان ندارم با خودم تصمیم گرفتم دیگه چیزی نگم و زمانی که رسیدیم اونجا بلا فاصله ازش جدا شم که بدونه منم تو زندگیش اهمیت داشتمو بهم اهمیت نداد و من به ظاهر همیشه اولویت اول زندگیش بودم ولی فقط تو حرف در عمل آخرین نفر بودم
چون مطمئنم بریم اونجا میگه حالا وایسا جا بیفتیم وضعیت خونه و کارمون مشخص شه بعد بچه دار شو و به این ترتیب عمر منم میگذره









علاقه مندی ها (Bookmarks)