به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 31

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 تیر 92 [ 11:29]
    تاریخ عضویت
    1390-7-28
    نوشته ها
    195
    امتیاز
    2,449
    سطح
    29
    Points: 2,449, Level: 29
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 1
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    370

    تشکرشده 371 در 137 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: ازدواج دوم

    متشکرم دوستان خوبم
    من از راه محبت و صمیمیت وارد شدم همه این راهها رو رفتم اوایل شوهرم خیلی سر سختی میکرد ولی حالا بهتر شده ولی یه چیزی منو نگران میکنه این که شوهرم هر دفعه یه زمانیو پیشنهاد میده حس میکنم بازیم میده تا یه وقتی که دیکه من نتونم بچه دار شم این خیلی آزارم میده اوایل خیلی امیدوار بود بچش یه وقتی برگرده و با ما زندگی کنه و منم حرفی نداشتم ولی بتدریج که بزرگتر شد و وابستگیش به مادرش بیشتر شد و کار مهاجرت ما نیز قطعی شد دیگه همسرم مطمئن شد که اون بچه هرگز نمیاد پیش ما و از نظر عاطفی هم صلاح نیست از مادرش جداش کنه حالا یه خورده بهتر با قضیه بچه دار شدن من کنار اومده ولی من هنوز نگرانم و از طرفی برام سخته تو یه مملکت غربت تازه برم دنبال دکتر و درمان نازایی ترجیح میدم همینجا بچه دار شم ولی همسرم حرف اول و اخر و دیشب زد و گفت دیگه در موردش صحبت نکن من نمیتونم با زن و یه بچه کوچولو برم یه مملکت غریب اونجا تو باید بشینی از بچه نگهداری کنی و همه مسئولیت زندگی بعهده منه بهتره اونجا اقدام کنی که بچه بعنوان سیتی زن اون کشور یه امکاناتی داشته باشه ولی راستش ایتقدر تو این مدت شوهرم نظرات مختلف داده در مورد زمان بچه دار شدنم و زمانهای مختلفی گفته و بعدش پشیمون شده و گفته نه الان وقتش نیست دیگه به حرفهاش اطمینان ندارم با خودم تصمیم گرفتم دیگه چیزی نگم و زمانی که رسیدیم اونجا بلا فاصله ازش جدا شم که بدونه منم تو زندگیش اهمیت داشتمو بهم اهمیت نداد و من به ظاهر همیشه اولویت اول زندگیش بودم ولی فقط تو حرف در عمل آخرین نفر بودم
    چون مطمئنم بریم اونجا میگه حالا وایسا جا بیفتیم وضعیت خونه و کارمون مشخص شه بعد بچه دار شو و به این ترتیب عمر منم میگذره

  2. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 03 بهمن 90 [ 16:01]
    تاریخ عضویت
    1390-4-06
    نوشته ها
    294
    امتیاز
    1,794
    سطح
    24
    Points: 1,794, Level: 24
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    762

    تشکرشده 768 در 239 پست

    Rep Power
    45
    Array

    RE: ازدواج دوم

    نقل قول نوشته اصلی توسط taranee
    با خودم تصمیم گرفتم دیگه چیزی نگم و زمانی که رسیدیم اونجا بلا فاصله ازش جدا شم که بدونه منم تو زندگیش اهمیت داشتمو بهم اهمیت نداد

  3. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 03 بهمن 90 [ 16:01]
    تاریخ عضویت
    1390-4-06
    نوشته ها
    294
    امتیاز
    1,794
    سطح
    24
    Points: 1,794, Level: 24
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    762

    تشکرشده 768 در 239 پست

    Rep Power
    45
    Array

    RE: ازدواج دوم

    نقل قول نوشته اصلی توسط taranee
    با خودم تصمیم گرفتم دیگه چیزی نگم و زمانی که رسیدیم اونجا بلا فاصله ازش جدا شم که بدونه منم تو زندگیش اهمیت داشتمو بهم اهمیت نداد

    نقل قول نوشته اصلی توسط taranee
    احساس میکنم بچه داشته باشم خیالم از زندگیم راحت میشه چون واقعا از تنهایی و طلاق واقعا میترسم

    اگه از طلاق و تنهایی می ترسی چرا می خوای اونجا جدا بشی؟ اونجا که بدتره!

    البته می دونم از روی ناراحتی داری این حرفها را می زنی و بخش مهمی از نگرانیت واسه بچه دار شدنت به قول قدیمی ها محکم کردن میخ زندگیته. فکر می کنی با بچه دیگه طلاقت نمی ده.

    مگه همسر قبلیت با بچه ازت جدا نشد؟
    مگه همین همسرت بابجه از همسر قبلیش جدا نشد؟
    چرا فکر می کنی بچه جای پای تو را محکم می کنه؟

    ===========================

    در مورد رفتار همسرتون، احساس می کنم ایشون از بچه دار شدن نگرانیهای توی ذهنش هست. زمانی که بچه شون دو ماهه بوده جدا شدن. پس یک احتمال این هست که با همسر قبلی اختلاف داشتند و همسرشون هم با همین سیاست غلط بچه دار شدن سعی در رفع مشکلات داشتند که نشده و با اومدن بچه بدتر هم شده. طبیعیه که همسرتون تصویر ذهنی خوبی از بچه دارشدن توی ذهنش نباشه و بترسه.
    زمانی که یک نوزاد دوماهه است تمام توچه خانواده معطوف به این کوچولوی تازه از راه رسیده است و اصلا حتی وقت دعوا کردن هم ندارند. ببینید اوضاع چقد بین این دو نفر آشفته بوده که با یک نوزاد دوماهه طلاق گرفتند. احتمالا حتی زمان تولد بچه هم به جنگ و دعوا می گذشته وگرنه کسی که دوماهه کارش به طلاق نمی کشه ...

    نتیجه: همسر شما از بارداری همسرش و تولد دخترش خاطرات خوبی در ذهنش نیست. می ترسه.

  4. کاربر روبرو از پست مفید شب نم تشکرکرده است .

    شب نم (دوشنبه 16 آبان 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:47 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.