سلام شمیم جان
من و دوستم نازی باهم بهت سلام کردیم .چون نازی پیشم نشسته .
تاپیکتو کلا خوندیم . . . هم خندیدیم هم حرص خوردیم . . .
مخصوصاً نازی
میدونی چرا ؟؟؟ زندگی تو کپی زندگی نازی بود . البته برا نازی یه کوچولو بدتر از تو.
ولی 180 درجه برخورد هاتون متفاوته . از این جا به بعد و نازی مینویسه .چون دسترسی به نت نداره عضو سایت هم نشده و از نام کاربری من برات می نویسه .
دوباره سلام به شمیم
خوبی خانومی ؟؟؟
اوووووووووووو بابا بی خیال .اگه جای من بودی چی کار میکردی ؟ ولی خیلی برام جالب بود که اتفاق های زندگیتون خیلی شبیه ما بود . با این تفاوت که رفتار من با تو کلی فرق داشت والان اگه حساب کنم همسرم از 0 به 80 رسیده .
واقعیت اینه که من مثل تو برخورد نمیکردم . البته بگم این اتفاق ها تقریباً 3 سال طول کشید و من خیلی صبور بودم . یه چیزی بهت بگم : اگه دلت میخواد زندگی آرومی داشته باشی باید صبور باشی
باید که میگم بایده ها . تعارف نیست . با منم منم کاری درست نمیشه . شوهر تو اون طوریه . تو نمیتونی با این جمله ها که : منم میخوام مثل خودش بشم و بهش نشون میدم و ثابت میکنم و . . . این چیزا درستش کنی. فقط دل خودتو خنک میکنی .اونم مقطعی!
اینطوری میشه که می افتین رو دایره و هی میرسی به نقطه اول.
خودتو گول نزدن دختر . با خودت هم نجنگ .
چندتا مثال میزنم .
وقتی نامزد بودم با دوستام میخواستیم از موسسه ای که توش کار میکنم بریم اردو .یه اردوی دو دوزه و خیلی ساده .با همسرم تماس گرفتم . اتفاقاً هنانه هم پیشم بود و شاهد ماجراست . به همسرم گفتم قضیه اردو رو . عصبانی شد و داد زد گفت حق نداری بری.و قطع کرد . همین طوری موندم .اون میتونست خیلی آروم تر بگه و کاملا رفتارش اشتباه بود .
به هنانه گفتم نمیتونم بیام اردو .گفت چرا ؟ گفتم همسرم دوست نداره .هنانه فهمید .چون اخلاق همسرم دستش اومده بود . بهم گفت : دختر اصلا ناراحت نیستی ؟ گفتم : خوب وقتی همسرم دوست داره من نرم نمیرم .ولش کن.
همین.
باور کن حتی یه بار هم در مورد برخورد اون روزش بهش چیزی نگفتم .اما خودت و بزار جای من تو بودی چیکار میکردی؟
میدونم که ما هم انسانیم و حق داریم .و اون نباید بامن اونطوری برخورد میکرد اما گفتم نباید خودمون و گول بزنیم .وقتی من میبینم زندگیم اون طوری آروم تره چرا خرابش کنم ؟
در حالی که تو دوران نامزدی چند بار خودش با دوستاش رفت سفر. منم بهش چیزی نگفتم.
یه بار با خواهر هام قرار گذاشته بودم برم خرید . قبلاً هم بهش گفته بودم . وقتی آماده شدم . اومد کیفم و گرفت و گفت نمیخواد بری خرید . بمون خونه .گفتم چرا؟ گفت چون صلاح نمیدونم بری. با اینکه به شعور من ، به هویتم و . . . توهین شد اما من یه کلمه هم چیزی نگفتم .لباس هامو درآوردم و خودمو با کامپیوتر مشغول کردم.خیلی ناراحت شدم اما همه چی تموم شد .
یه بار خونه دوستام بودم . زنگ زد بهم گفت بیا خونه . اخلاقش دستم اومده بود .گفتم چرا ؟ گفت چون دوست دارم الان خونه باشی. در حالی که قرار منو با دوستام میدوست.از دوستام خداحافظی کردم اومدم . خونه . همه چی تموم شد .
حالا شمیم خانوم صبر کن تا نتیجه هاشو بگم . . .
فکر نکن تو این اتفاق ها من خوش و خرم یا اینکه مثل . . . ازش میترسیدم . . . اصلاً
فقط یه نکته : اگه آرامش میخواستم باید با زندگیم لج نمیکردم .نتیجه هم گرفتم . وقتی از خونه دوستم رفتم خونه ، هیچی بهش نگفتم ، و بهش گفتم دلت برام تنگ شده بود؟
از نهایت شرمندگی نمیدونست چی باید بگه . همسر من آدمه غدی بود .فکر میکرد من باهاش لجبازی میکنم و اونم اقتدارشو به رخم میکشه .اما وقتی میدید من این طوری رفتار میکنم مثل موم میشد . خیلی از این رفتارها داشت .خیلی . ..
اما من همه رو تحمل کردم . دیدگاهم هم این نبود که دارم خودمو عذاب میدم و خیلی چیزای دیگه که گفتی .دیدگاهم این بود که دارم برای زندگی ام تلاش میکنم .
خیلی ناز کشیدم . خیلی منت کشیدم . چه روزایی که چه رفتارایی دیدم . . . افتاض تر از اونی که فکرش و بکنی ! ولی باخودم حداقل لج نکردم . شوهرم که عند لجباز بود . الانم یه کوچولو هست .اما اما الان دیگه اون ناز کش شده . هر کاری بخوام انجام بدم انجام میدم . چون اعتمادشو جلب کردم . یه طورایی کلا شرمنده منه .ولی منم انصافاً مایه گذاشتم و تو این سه سال باهاش یکی بدو نکردما.
ناراحت نشو شمیم ولی با لج و لجبازی کاری درست نمیشه . طلاق چیه ؟ برای این چیزا طلاق ؟ وضعیت تو خیلی بهتر از منه . یه طورایی بچه گانه است . شوهر منم خ بچه بود .
بیشتر فکر کن. خودتو با این تلافی کردن ها و . . . گول نزن . . . بیشتر فکر کن








علاقه مندی ها (Bookmarks)