کفش بنده
یک آگهی داده در مجله..... با عکس دو لنگه کفش خوشگل!!!
این صاحب عکس روز جمعه.... شد در سر ختم عمه ام ول
در سال هزار و سیصد وچند....او را به دو ده تومن خریدم
در طول تمام این سه ده سال....جز خیر و خوشی از او ندیدم
سگدو زدم و دوید او هم.... یک آخ نگفت کفش بدبخت
یک واکس به خود ندید هرگز.....یک بار نشد به او زنم تخت
در عید وعزا شریک و همراه.... در شادی و غم رفیق من بود
در کار و تلاش سخت و محکم.... گویی که زسنگ یا چدن بود
ارباب رجوع بودم و او.... با من به دو صد اداره می رفت
تا کسب نتیجۀ نهایی ......پیوسته و چند باره می رفت
در صف همه جا به پای من بود.... یک روز صف برنج و روغن
روزی به صف فلان و بهمان....یک روز برای وام مسکن
هرکس که سراغ دارد از او.... یا آن که بیاورد نشانی
یک سکه تمام می ستاند..... البته برای مژدگانی
« جاوید» چو خواند آگهی گفت:....از ریشۀ فقر دزد روید
محتاج اگر نبود آن دزد.... این گونه به کاهدان نمی زد





پاسخ با نقل قول



علاقه مندی ها (Bookmarks)