سلام
از همه دوستان خوبم به خاطر راهنمایی هاشون متشکرم . خیلی آروومم کردین . امیدوارم تو تمام مراحل زندگیتون موفق باشین و هیچ وقت غم به دل های بزرگتون نیاد .
دیروز که از سرکار رفتم خونه ، جدی بودم . همسرم اومد پیشم و خواست باهام صحبت کنه . میدونم به خاطر کار آخرش خیلی خجالت میکشه . چون دفعه قبل قول جدی داده بود که این کار رو دیگه تکرار نکنه .
شروع کرد و گفت : اشتباه خودتو قبول کن خانوم .(چون من ترسیده بودم و جیغ کشیده بودم ناراحت شده بود) منم بهش گفتم : دلیل نمیشه چون من ترسیدم و جیغ زدم تو اون کارا رو با من بکنی .خودشو زد به اون راه که من کاری نکردم و تو شروع کردی . تو جرقه زدی. کاملا حرفاش بی معنی بود . تابلو بود که داره اشتباه خودشو توجیه میکنه . منم دیدم اینطوریه چیزی بهش نگفتم . و همون جا بحث تموم شد. شب که از کلاس اومدم خونه ، گفتم پاشو بریم خرید برای مهمونی ، فردا مهمون داریم .اهمیت نداد خودشو بیتفاوت نشون داد. منم هیچی نگفتماومدم یه اتاق دیگه. ولی دلم پر بود . نمازم و خودندم و بعدش همین طوری اشک از چشمام می اومد به خاطر همه چی.
اما بی صدا بودم . دوست نداشتم بفهمه . بعد نماز اومد پیشم و گفت پاشو بریم خرید . گفتم نمیام .الان دیگه همه جا بسته است .کلی قربون صدقه رفت .باهاش رفتم . خیلی باهاش سرسنگین بودم .الان با هم خوبیم .. بهش گفتم بریم پیش مشاوره قبول کرد . دیگه چیز دیگه ای نگفتم .نمیدونم چطور سر حرف و بعدا باز کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)