خدای من! چه قدر حال این لحظات برایم غریبه. هر روز تجربه ی یه حس تازه برای اتفاقات تکراری!
اما این احساس با تجربه های دیگرم متفاوته. یه احساس عجیب. احساس نا امیدی در اوج امیدواری!
احساسی که بهم میگه میتونستم داشته باشمت، میتونستم به شوق تو نفس بکشم، اونی باشم که تو میخوای، معصیت نکنم، نرنجونمت، فراموشت نکنم، دلخور نشی ازم، لبخند رو از لب هات نگیرم اما....نمی تونم که بخوام. در توانم هست که انسان باشم. اما در توانم نیست که بخوام انسان باشم.
هر بار یه راه. میگم این بار خودشه، اما لحظه های حس قشنگ با تو بودن حتی چند دقیقه هم برام ماندگار نیست.
بذار اعتراف کنم خسته شدم از نداشتنت. وقتی میخوام میگی چرا میخوای، وقتی نمی خوام میگی چرا نمی خوای... آخه خودت بگو باید چی کار کنم.
من پرواز رو تجربه کردم، نمی تونم خفقان قفس رو تحمل کنم. ببین نداشتن تو منو به کجا کشونده. از وقتی معنای آرامش رو با تو شناختم، دیگه نتونستم با هیچ کس و هیچ چیز جز تو به آرامش برسم. منو به خودم وا گذاشتی، خب چه جوری از خودم محافظت کنم؟ من خوب نیستم، اما به خوبی های تو عادت کردم. به توجهت، به محبتت. تجربه ی توجهت این بی توجهی رو بر من سخت و دشوار کرده.
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
ببخش اگر کفر گفتم، بی احترامی کردم، بیشتر از حدم حرف زدم، میدونم تقصیر تو نیست، یعنی نمی تونه باشه، درک میکنم که نمی تونی عدالت رو زیر پا بذاری، به خاطر همه بنده هات. معصیت کردم، باید جورشو بکشم. بی راهه میرم، در بسته حقمه. غرور دارم، باید بشکنه، اما عطش آرامش دارم، میترسم اگر به چشمه ی زلال آرامش تو ره نیابم، به سراب ها دل ببندم. پیش از این هم گرفتار سراب ها بودم و .... شاید هنوز هم هستم!
از اینکه فردا هم مثل امروز باشه میترسم. میترسم این ناامیدی تردید آمیز، به جنون حقیقت تبدیل شه. جنون از دست دادنت برای همیشه.








پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)