داملای عزیزمنوشته اصلی توسط داملا
مدت دو سالی هست که این مساله فکرش رومشغول کرده و من هر دفعه به دلیل اینکه شرایطش رو نداره از این کار منصرفش کردم .اما الان دیگه خیلی پافشاری می کنه.ایشون تا به حال حتی یک کلام هم با دختر خانم صحبت نکرده چون پسر با حیایی است و تو این زمینه خجالتی است.بهش پیشنهاد هم دادم که بره پیش مشاور اما قبول نمی کنه.
ملاحت عزیزمنوشته اصلی توسط ملاحت1
ممنونم گلم.داداش من 25 و دختر خانم 22 ساله هستن.همکلاسی هستن توی دانشگاه.عزیزم ما دیروز رفتیم خونه شون و اتفاقات عجیبی افتاد. پدر دختر تا ما رو دید از خانواده مون و برادرم خوشش اومد.متاسفانه ازلحاظ پوشش ظاهری حجابی که ما داریم رو نداشتن.اما پدر دختر می گفت آرزوی من داشتن یه داماد مذهبی بوده که خدا شما رو فرستاده:هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که پدردختر خانم گفت فردا برین آزمایش خون و بعدش هم عقد.این در حالی بود که هنوز برادرم و دختر خانم با هم صحبت نکرده بودن.هنوز خانواده ها با هم آشنا نشده بودن.میگفت که قبل از اینکه شما بیاین ما تحقیق کردیم و دیدیم خیلی خانواده خوبی هستین و این در حالی بود که ما هنوز کوچکترین تحقیقی انجام ندادیم.پدر عروس خانم به مادرم گفت من دوست دارم دخترم بیاد با شما زندگی کنه.اصلا مراسم عروسی هم نمی خواد بگیرین نمی خوام پسرتون توی خرج بیافته چون هنوز شاغل نیست.خلاصه ما هم مات و مبهوت بودیم از این همه محبت.مادر دختر خانم ساکت بود چیزی نمی گفت.خلاصه برادرم هم با عروس خانم صحبت هاشون رو کردن و ما خداحافظی کردیم .توی ماشین برادرم گفت من هر چی بهش گفتم گفته باشه.بهش گفتم دوست دارم حجابت چادر باشه گفته باشه.گفته میام پیش مادرتون هم زندگی می کنم و ....توی همین صحبتها بودیم که یه دفعه خواهر عروس خانم زنگ زد و گفت ما جوابمون منفیه؟؟؟!!!!!
از دیشب تا حالا من موندم که چی شده؟؟برادرم که از لحاظ روحی به هم ریخته است.وقتی علت رو از خواهر عروس پرسیدم گفت که مادرم مخالفه؟؟؟!!!این در حالی بود که مادر عروس هم اونجا برخورد بدی نداشت.ملاحت عزیز و دوستای گلم من موندم چیکار کنم؟؟از طرفی شخصیت مادرش به دلمون ننشست و از طرف دیگه این همه بذل و بخشش پدر برامون عجیب بود.برادرم اصرار داره با دختر خانم صحبت کنم.نمی دونم چکار کنم؟؟؟![]()








هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که پدردختر خانم گفت فردا برین آزمایش خون و بعدش هم عقد.این در حالی بود که هنوز برادرم و دختر خانم با هم صحبت نکرده بودن.هنوز خانواده ها با هم آشنا نشده بودن.میگفت که قبل از اینکه شما بیاین ما تحقیق کردیم و دیدیم خیلی خانواده خوبی هستین و این در حالی بود که ما هنوز کوچکترین تحقیقی انجام ندادیم.پدر عروس خانم به مادرم گفت من دوست دارم دخترم بیاد با شما زندگی کنه.اصلا مراسم عروسی هم نمی خواد بگیرین نمی خوام پسرتون توی خرج بیافته چون هنوز شاغل نیست.خلاصه ما هم مات و مبهوت بودیم از این همه محبت.مادر دختر خانم ساکت بود چیزی نمی گفت.خلاصه برادرم هم با عروس خانم صحبت هاشون رو کردن و ما خداحافظی کردیم .توی ماشین برادرم گفت من هر چی بهش گفتم گفته باشه.بهش گفتم دوست دارم حجابت چادر باشه گفته باشه.گفته میام پیش مادرتون هم زندگی می کنم و ....توی همین صحبتها بودیم که یه دفعه خواهر عروس خانم زنگ زد و گفت ما جوابمون منفیه؟؟؟!!!!!

علاقه مندی ها (Bookmarks)