برادر بزرگوار آقای حامد
توی تمام این سالها من هیچوقت نذاشتم این بچه از مشکلات پدرش و مسایل بین من و پدرش چیزی متوجه بشه ولی مشکل من اینه که قبلا کوچیک بود یا من اینطور احساس می کردم الان همه چی رو می فهمه درک می کنه حس می کنه و با اینکه به روی خودش نمیاره ولی بعدها می فهمم که کاملا فهمیده و خبر داشته ولی بچه خیلی توداری هست و اصلا به روی خودش نمیاره!
راستش من از اینکه این بچه اعتمادش از من سلب بشه خیلی نگران هستم نمی خوام هیچوقت فکر کنه مادرش بهش دروغ میگه همیشه سعی می کنم مسایل رو در حد سنش براش شرح بدم و زیادم توی جزییات واردش نکنم..ولی آخه تا کی من باید از این بچه پنهان کنم؟؟؟؟ این بار اولی نیست که پدرش بازداشت میشه یا زندان میره این مساله مثل نوار توی زندگی ما مدام تکرار شده و چون همیشه از ما دور بوده و فربدم کوچیک بوده پنهان کردنش کار سختی نبوده ولی الان خودش یه چیزایی حس می کنه و من نمی دونم این وسط باید جواب سوالاشو چی بدم ..مثلا چند روز پیش یکی از شاکی های پدرش اومد توی دفتر من و شروع کرد به فحاشی و شکستن شیشه و طوری شد که همسایه ها به پلیس زنگ زدن همون شب فربد از تلفن های من یه چیزایی دستگیرش شده بود و آخر شب از من می پرسید که چرا بابایی این آقا رو اذیت کرده بود که اون با تو اینجور کرد؟؟؟
در صورتیکه من هیچی بهش نگفته بودم ..گیج شدم بخدا ..
ممنونم که کمکم می کنی...![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)